Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘سبک ها و مکاتب موسیقایی’ Category

ميني ماليسم در موسيقي توجه بسياري از آهنگسازان دنيا را در سال هاي اخير به خود معطوف ساخته است. واژه ميني مال که از نظر ادبي از هنرهاي تجسمي وام گرفته شده است شيوه يي از آهنگسازي را در برمي گيرد که در آن تمامي ابزارهاي آهنگساز براي خلق اثر هنري اش مانند ملودي، هارموني و ريتم عمداً ساده شده باشد. کم کردن تمامي مواد سازنده آهنگ به بيشترين حد ممکن و تکرار يکنواخت مدل هاي ريتميک و ملوديک در اين نوع از موسيقي تنها نشانه هايي فرمال به شمار نمي آيند بلکه جزء اصلي و ابزار مشخص کننده اين سبک هستند.

گرچه موسيقي ميني مال دهه هاي60 و 70 بسيار به هنر ميني ماليستي، که خود از برخي جهات به طور جدي مدرن شمرده مي شد، نزديک بود ولي متعاقباً بيشتر به عنوان پادزهري براي مدرنيسمي به حساب مي آمد که مشخصه بارزش سرياليسم بولز، ابداعات اشتوکهاوزن و عدم قطعيت و ابهام جان کيج بود. چنين ميني ماليسمي بيشتر از آنکه وامدار موسيقي مدرن قرن بيستم يا موسيقي هنري غربي باشد مديون جريانات رايج در موسيقي جز و به خصوص راک بود. اين نوع از موسيقي در مقابل موسيقي آتنال مدرن، موسيقي به شدت تنال يا مدال است و در مقابل پيچيدگي موسيقي مدرن ساختاري ساده دارد و از نظر ريتم بسيار عادي و روان است در حالي که بافت ريتميک موسيقي مدرن بسيار پراکنده است.

هنر ميني ماليستي دهه هاي 60 و 70 دو ويژگي اساسي مشترک با موسيقي ميني ماليستي دارد؛ کاهش مواد هنري تا حد ممکن و انضباط و ترتيب در طراحي فرمال اثر.ميني ماليسم مي کوشد به گفته منتقد هنري کنت بيکر، «واژه هايي را شرح دهد که به واسطه آن هنر در جهان جايي براي خود بيابد.» در دوراني که اکسپرسيونيسم آبستره (و بيشتر هنرهاي مدرن) پيچيدگي را به عنوان عنصري ضروري براي گذر به سوي حقيقت به کار مي گرفت، ميني ماليسم با حذف استعاره، زباني نو را براي فرار از پيچيدگي هاي دنياي معاصر برمي گزيند. اکسپرسيونيسم آبستره داغ است و ميني ماليسم سرد.

لامونت يانگ، تري رايلي، استيو رايش و فيليپ گلس که پيشروان معروف اين سبک در امريکا به شمار مي آيند همگي به فاصله 18 ماه از يکديگر و بين سال هاي 1937- 1935 به دنيا آمده اند. کاهش مواد در سبکي به شدت شخصي شاخصه بارز در آثار يانگ است که بيشتر توجهش به صداهاي کشيده بود تا ضرباهنگ تکراري و همين به نوعي وي را از آن سه جدا ساخته است. با اين وجود سبک وي نه تنها بر رايلي، رايش و گلس تاثير گذاشت بلکه گروه هايي چون ولوت آندرگراوند و کمي ديرتر اسپيريچوالايزد نيز زير نفوذ آثار وي بوده اند. رايلي بيشتر از يانگ بر موسيقي جز تاثيرگذار بود و اگرچه رايش را نيز به نوعي تحت تاثير قرار داده بود ولي علاقه وافر رايش به مداليته و ريتم، او و هم قطارش گلس را از ديگر آهنگسازان اين سبک جدا مي ساخت. براي نسل آهنگسازان بعد از يانگ، موسيقي ميني مال دهه هاي 60 و 70 را مي توان حتي از ديدي سياسي و نه تنها زيباشناسانه نگريست. به طور مثال ديويد لنگ موسيقي ميني مال را به مانند سلاحي مي پنداشت که به وسيله آن برتري سرياليسم بعد از جنگ را به چالش مي کشيد.

معروف ترين و محبوب ترين آهنگساز اين سبک حداقل از ديدي بازاري کسي نيست جز فيليپ گلس که بيشتر به عنوان آهنگساز موسيقي فيلم هايي چون «ساعت ها» يا «دراکولا» شناخته شده است تا آثاري چون «اينشتين لب ساحل»، «موسيقي در دوازده قسمت» يا «گذرگاه ها» که اثر اخير با همکاري راوي شانکار به بازار آمد. در دهه 90 موسيقي ميني مال در اروپا نيز به شيوه يي جدي مورد تجربه قرار گرفت و از ميان آهنگسازاني که آهنگسازي در اين سبک را تجربه کردند مي توان به «هنري گورتسکي»، «آروو پرت» و «جان تاونر» اشاره کرد.

مساله تکرار

تکرار در موسيقي ميني ماليستي را شايد بتوان يکي از شاخصه هاي مهم اين سبک از موسيقي دانست. غالباً اين تکرار خود را در بافت ريتميک اثر نشان مي دهد و از طريق آن شنونده را به عالمي خلسه آور مي برد. گوش دادن به موسيقي ميني ماليستي را همانگونه که استيو رايش به آن اشاره کرده شايد بتوان مانند آن دانست که «ساعتي شني را برگردانده و به ريزش مداوم شن ها خيره شويم.» مساله تکرار مداوم يک موتيف و به عبارتي بهتر خلق پيچيدگي هاي مکرر از طريق تکرار يکنواخت موتيفي ساده يا فيگوري ريتميک در موسيقي ميني ماليستي از ديد منتقدان آن همواره نوعي نقطه ضعف به حساب مي آمده در حالي که تکرار بي پايان، بخشي از تفکر آهنگساز ميني ماليست براي دستيابي به هدف نهايي خويش است و آن چيزي نيست جز ايجاد فضاهاي خلسه آور يا امثال آن از طريق بيان چندباره يک موضوع کوچک و شايد حتي پيش پا افتاده.در آثار رايش و گلس حضور اين تکرار به خصوص از ديد ريتميک قابل توجه ترين نکته ممکن است. به طور مثال مي توان «6 پيانو» اثر رايش را مورد بررسي و کاوش قرار داد که در آن 6 نوازنده پيانو نزديک به 20 دقيقه مشغول نواختن تنها يک فيگور ريتميک هستند يا قطعه «در دو» اثر رايلي که ساختار مشابهي از نظر بازي ريتميک دارد و به اندازه « 6پيانو» تاثيرگذار است که فيليپ گلس در کنسرتو ويولنش (که شايد آن را بتوان يکي از محبوب ترين و مشهورترين و حتي پرفروش ترين آثار وي برشمرد) تکرار را از ريتم ملودي منتقل مي کند و اينجا شاهد تکرار بي وقفه يک يا دو ملودي هستيم که در نهايت سادگي از تاثيرگذاري شديدي برخوردارند. به ويژه موومان دوم اين کنسرتو ساختاري کانونيک دارد که به نوعي روند جلورونده، مضطرب و تيره اش آن را به يکي از درخشان ترين آثار نوشته شده در اين سبک بدل مي سازد و همين موومان دستمايه گلس براي ساخت موسيقي فيلم «ساعت ها» مي شود که آن را به يکي از قوي ترين آثار وي در زمينه موسيقي فيلم تبديل مي کند.در مجموع آهنگساز ميني ماليست از تکرار به عنوان ابزاري ضروري در جهت ارتباط برقرار کردن با مخاطبش استفاده مي کند. حال آنکه اين تکرار بافتي ريتميک داشته باشد يا ملوديک بحثي است جداگانه. ولي مي توان در آثاري که حداقل از نظر بازاري موفق تر بوده اند تکرار را بيشتر در ملودي و بازي هاي کنترپوآنتيک ملودي ها ديد تا در ريتم که دستمايه کاري آهنگسازان قديمي تر بوده است.

——–

این یادداشت به تاریخ 12 اردیبهشت در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید (+)

Read Full Post »