Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ارکستر سمفونيک تهران از روز بيست ودوم تا بيست وچهارم آبان ماه سال جاري به رهبري منوچهر صهبايي در تالار وحدت به اجراي آثاري از برامس، شوبرت و چايکوفسکي پرداخت که يادداشت حاضر نگاهي است اجمالي به اجراي شب پاياني.

برنامه

1- آغازگر برنامه اورتور تراژيک يکي از معروف ترين و محبوب ترين آثار يوهانس برامس آهنگساز آلماني بود. اورتور تراژيک در سال 1880 و همزمان با نوشتن ديگر اورتور اين آهنگساز (اورتور فستيوال آکادمي) نوشته شد و در واقع اطلاق نام تراژيک بيشتر براي برجسته کردن ضديت ميان اين اثر و اورتور همزادش صورت گرفته است طوري که آهنگساز خود در جايي گفته است «يکي مي خندد در حالي که ديگري مي گريد.» اورتور تراژيک که به سال هاي مياني آهنگسازي برامس تعلق دارد در واقع در دوره يي نوشته شده که آهنگساز به پختگي بي چون و چرايي در زمينه ارکسترنويسي دست پيدا کرده بود. اين اورتور پس از دومين سمفوني برامس نوشته شده که در آن آهنگساز از برخي از تم هاي سمفوني يادشده نيز استفاده کرده است.

2- شوبرت در مدت کوتاه عمرش آثار گوناگون بسياري تصنيف کرد که از ميان آنها ترانه ها (Lieder)، آثار نوشته شده براي ارکستر مجلسي (کوارتت ها، دو پيانو تريوي معروف و…)، سونات هاي متعدد در کنار سمفوني هايش از مهم ترين و قابل اعتنا ترين آثار اين آهنگساز اتريشي اوايل قرن 19 به حساب مي آيند. در ميان سمفوني هاي نوشته شده توسط اين آهنگساز، سمفوني ناتمام در سي مينور يکي از مرموز ترين و در عين حال محبوب ترين آثار است. اولين اجراي اين سمفوني به سال ها پس از مرگ آهنگساز برمي گردد و از همان دوران شک و شبهه هاي بسياري را موجب شده بود چرا که ميان بسياري از موزيکولوگ ها و شوبرت شناس ها، حتي امروزه نيز بر سر شماره درست و دقيق اين سمفوني بحث هاي بسياري وجود دارد که باعث ايجاد سردرگمي هاي فراواني نيز شده است. از يک سو بسياري اين اثر را با عدد هفت شماره گذاري مي کنند و سمفوني بزرگ را با شماره هشت مشخص مي کنند و از سوي ديگر، گروهي بر جابه جايي ميان شماره هاي اين دو اثر اصرار مي ورزند. در سال هاي پاياني قرن نوزدهم وقتي انتشارات برايت اوند هرتل تصميم به انتشار تمامي آثار شوبرت گرفت، در ابتدا بنا بود تنها آثار کامل و پايان يافته را منتشر کند و براي آثار نيمه تمام يا طرح هاي نيمه رهاشده (که ميان دست نوشته هاي شوبرت از اين دست قطعات ناتمام کم وجود نداشتند،) قسمتي جداگانه در نظر بگيرد که وقتي برامس سرپرستي اين پروژه را برعهده گرفت، سمفوني بزرگ (دو ماژور) را با عدد هفت و سمفوني ناتمام را با عدد هشت شماره گذاري کرد. در سال هاي اخير برخي از موزيسين ها و موسسات انتشاراتي سمفوني ناتمام را نهمين و سمفوني بزرگ را دهمين سمفوني شوبرت برشمرده اند و از وجود يک سمفوني ناپديد شده سخن به ميان آمده است.

به هر صورت سمفوني ناتمام چه از لحاظ تاريخي چه از نظر موسيقايي يکي از برجسته ترين آثار تاريخ موسيقي کلاسيک شمرده مي شود و همواره يکي از آثار چالش برانگيز و مرموز نزد موزيکولوگ ها به حساب مي آيد به طوري که هنوز بر سر دلايل عدم اتمام اين اثر بحث هاي فراواني وجود دارد. شوبرت در سال 1822 نگارش اين سمفوني را آغاز کرد و تنها دو قسمت آغازين آن را به پايان برد. البته دست نويس مقدماتي و طرح هاي نوشته شده براي قسمت سوم نيز پيدا شده اند و حتي اين گمان وجود دارد که آنتراکت اپراي «روزامونده» در ابتدا به عنوان قسمت پاياني براي اين سمفوني در نظر گرفته شده بود. يکي از مهم ترين دلايلي که نيمه تمام گذاشته شدن اين سمفوني را توجيه مي کند اين است که قسمت اول و دوم اين سمفوني را در واقع قطعاتي سه ضربي تشکيل مي داده اند که با وجود قسمت سومي که آن هم بنا به اجبار بايد سه ضربي مي بوده، نوعي ضعف در کار آهنگسازي يک آهنگساز اتريشي به حساب مي آمده است و شايد همين دليل شوبرت را از به پايان بردن اين سمفوني منصرف کرده بود.

3- چايکوفسکي نيز مانند شوبرت يکي از آن آهنگسازاني بود که تاريخ موسيقي از او به عنوان آهنگسازي با زندگي پر از رمز و راز ياد مي کند. چايکوفسکي نيز مانند برامس به دوره رمانتيسيسم در موسيقي تعلق دارد و در حالي که در شرق اروپا، آهنگسازان زيادي به فکر ترويج نوعي تفکر ناسيوناليستي در موسيقي شان بودند، چايکوفسکي از نوعي گرايش به سمت موسيقي جهاني و اروپايي (به معناي عام آن) بهره مي برد که او را از همقطارانش متمايز مي کرد؛ با اين وجود در موسيقي چايکوفسکي نشانه هاي موسيقي روسي و لهجه شرقي در بسياري از لحظات کاملاً مشهود است که بر خلاف آهنگسازاني چون دورژاک، ريمسکي کورساکف، بورودين و بعدتر گريک و تا حدي سيبليوس، اين ويژگي به هيچ وجه بر موسيقي وي غلبه ندارد. سمفوني هاي چايکوفسکي در ميان آثار وي از اهميت بسياري برخوردارند و در ميان هفت سمفوني تصنيف شده توسط اين آهنگساز (با احتساب سمفوني مانفرد که معمولاً شماره گذاري نمي شود)، سمفوني پنجم در مي مينور يکي از محبوب ترين سمفوني هاي اين آهنگساز است. در واقع سه سمفوني پاياني چايکوفسکي بيش از ديگر سمفوني هاي اين آهنگساز که در دوران جواني نوشته شده بودند، مورد توجه قرار دارند. سمفوني چهارم که به دوست و حامي مالي آهنگساز روس (مادام فون مک) تقديم شده ، از تقدير و جبر حاکم بر زندگي سخن مي گويد و سمفوني ششم (پاتتيک) يکي از مرموزترين آثار چايکوفسکي است به گونه يي که هنوز مرگ مشکوک به خودکشي آهنگساز تنها 9 روز پس از اولين اجراي آن و ارتباط ميان آن مرگ مشکوک با اين اثر هنوز مورد بحث هاي فراواني است. در اين ميان سمفوني پنجم را شايد بتوان يکي از خوشبينانه ترين آثار وي به حساب آورد که در عين حال ويژگي هاي دراماتيک فراواني نيز در آن يافت مي شود. يکي از ويژگي هاي مهم اين سمفوني استفاده آهنگساز از «ايده فيکس» است که پيشتر در سمفوني فانتاستيک اثر برليوز براي اولين بار مورد استفاده قرار گرفته بود و به اين شيوه، چايکوفسکي با تکرار يک تم ثابت، در هر چهار موومان (قسمت) سمفوني، به وحدت ميان قسمت هاي مختلف اين سمفوني اهميتي فوق العاده داده است. اين سمفوني در سال 1888 به پايان رسيد و براي اولين بار در همان سال اجرا شد؛ در سالي که اجراي بسياري از معروف ترين آثار ديگر آهنگسازان هم دوره چايکوفسکي را نيز به خود ديد؛ آهنگسازاني چون گوستاو مالر، ريشارد اشتراوس، سزار فرانک و ريمسکي کورساکف.

اجرا

شب سوم اجراي ارکستر سمفونيک در نوع خود بسيار تامل برانگيز بود. در درجه اول بايد به اين نکته توجه داشت که آثار انتخاب شده همگي به نوعي به دوره رمانتيسيسم در تاريخ موسيقي تعلق داشتند (سمفوني ناتمام شوبرت را بسياري از موزيکولوگ ها به همراه سمفوني نهم بتهوون آغازگر دوره رمانتيسيسم و سمفوني پنج چايکوفسکي را دوره اوج رمانتيسيسم مي دانند) اما با اين وجود از بسياري جهات سمفوني شوبرت کمي با دو اثر ديگر اجرا شده از لحاظ فني و استيل اجرايي متفاوت است چرا که علاوه بر اينکه برامس و چايکوفسکي هم نسل بوده اند و دو اثر ياد شده در فاصله زماني هشت ساله نوشته شده اند، سبک ارکسترنويسي برامس و چايکوفسکي تا حد زيادي به هم نزديک است. به همين جهت اجراي ارکستر سمفونيک تهران در نوع خود قابل تامل بوده است چرا که در واقع از سه اثر يادشده، سه اجراي کاملاً متفاوت به نمايش گذاشته شد و مانند دفعه قبل که اجرايي بسيار منطقي از آثار سيبليوس و اجرايي ضعيف از آثار به مراتب آسان تر ژرژ بيزه به گوش رسيد، اين بار نيز اين تفاوت در ارائه قطعات منتخب کاملاً مشهود بود. در واقع اين بار بر خلاف کنسرت قبلي هر چه پيشتر مي رفتيم، اجرا نيز بهتر مي شد. اجراي اورتور تراژيک برامس که دقت و هماهنگي بسياري را در جهت ارائه صحيح ضدضرب ها و ريتم هاي نسبتاً پيچيده آثار برامس طلب مي کند، اجراي مناسبي نشان نمي داد و عدم هماهنگي در ميان دسته هاي مختلف ارکستر کاملاً هويدا بود و به کليت اين اجرا لطمه هاي فراواني وارد کرد. در اجراي سمفوني ناتمام شوبرت شاهد حرکتي جالب توجه بوديم و آن اينکه نوازندگان اصلي سازهاي بادي از صحنه خارج شدند و تنها نوازندگانً اصطلاحاً دوم براي اجراي اين سمفوني باقي ماندند که به نوعي مخاطب را به ياد استفاده از تيم اصلي و تيم جوانان در مسابقات ورزشي مي انداخت. البته نفس اين حرکت در نوع خود ارزشمند است ولي اجراي سمفوني هشتم اگرچه از اجراي اورتور تراژيک بهتر بود، اما در عين حال از کاستي هاي مشهودي نيز رنج مي برد که از آن ميان مشکل کوک نوازندگان و عدم هماهنگي سازهاي زهي و بادي به ويژه در موومان دوم به شدت آزاردهنده بود. البته يکي از مهم ترين نکات در اين اجرا عدم وجود اعتماد به نفس لازم در ميان بعضي از نوازندگان بادي بود که البته تجربياتي از اين دست مطمئناً در آينده مي تواند براي رفع اين مشکل چاره ساز باشد. اما نقطه عطف اين برنامه، اجراي نسبتاً خوب و منطقي سمفوني پنجم چايکوفسکي بود که در رپرتوار موسيقي رمانتيک اثري با دشواري هاي فراوان ارکستري به حساب مي آيد و چه نوازندگان چه رهبر ارکستر بايد از درجه بالايي از پختگي براي ارائه مطلوب آن برخوردار باشند که برخلاف انتظار مخاطبي که در قسمت اول دو اجراي نه چندان خوب از موسيقي برامس و شوبرت شنيده بود، اين بار ارکستر سمفونيک تهران و منوچهر صهبايي از اين اجرا نمره قبولي گرفتند، اگرچه در پاره يي از لحظات کاستي هايي وجود داشت که به هر حال قابل چشم پوشي است. در اين ميان بايد به تغيير متر در سولوي فاگوت در قسمت سوم از سمفوني چايکوفسکي اشاره کرده که در نوع خود حرکتي جسورانه از طرف رهبر ارکستر به حساب مي آيد و کمتر سابقه داشته است و نوازنده فاگوت نيز به شيوه يي بسيار مطمئن و قابل قبول آن را اجرا کرده است. جسارت هايي از اين دست را در اجراي والس غمگين از سيبليوس در کنسرت پيشين ارکستر سمفونيک ديده بوديم که در نوع خود اجرايي بي نقص و مثال زدني به شمار مي آيد.

بزرگ ترين ضعفي که ارکستر سمفونيک از آن رنج مي برد به نوازندگان سازهاي بادي برنجي برمي گردد که در سه کنسرتي که از ارکستر سمفونيک تهران ديده شده، همواره مشکلات فراواني را موجب شده اند و در واقع تلاش و زحمت نوازندگان ديگر را (نوازندگان زهي، بادي چوبي و کوبه يي) به نوعي تحت تاثير عملکرد نه چندان خوب خود قرار دادند. از کوک هاي نسبتاً نامناسب گرفته تا عدم اجراي درست و همچنين اشتباه هاي مکرر در نوازندگي که به کليت اجرا لطمه مي زنند، همه و همه در طول اين برنامه و برنامه هاي قبلي موجبات نارضايتي دوستداران موسيقي سمفونيک را فراهم کرده بودند. نکته ديگر، مقوله رواني نوازندگان است که در اين مقال نمي توان آن را مورد آناليز و کنکاش فراوان قرار داد اما نکته يي است که هم صهبايي به عنوان رهبر و مدير هنري ارکستر و هم ديگر مسوولاني که بر عملکرد ارکستر نظارت دارند بايد به آن توجه بيشتري نشان دهند چرا که به هر روي وقتي سخن از مقوله يي هنري به ميان مي آيد، جنبه هاي رواني و احساسي نوازنده و اجراکننده بايد با دقت بسياري مورد بررسي قرار گيرد تا اجرايي که ارائه مي شود از هر جهت کم نقص باشد. به اين مساله در يادداشت هاي ديگر بيشتر خواهيم پرداخت.اما به هر روي اجراي صهبايي در نوع خود اجرايي قابل قبول به حساب مي آيد چرا که رعايت تمپوي درست، توجه به نوانس ها و تلاش در جهت ايجاد هماهنگي بيشتر ميان نوازندگان ارکستر که از مهم ترين وظايف هر رهبر ارکستري به حساب مي آيد در اجراي صهبايي به شيوه يي نسبتاً مناسب رعايت مي شود و همان طور که پيش بيني شده بود، دو اجراي آخر ارکستر سمفونيک به رهبري صهبايي نسبت به اولين اجراي امسال، روندي رو به رشد داشته است که با کمي توجه در جهت تعديل نقص هاي ياد شده، مطمئناً مي توان به آن اميد بيشتري داشت.

این یادداشت به تاریخ 30 مهرماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید. (+)

دهه 60 از منظري اجتماعي- فرهنگي به شدت تحت تاثير فضاي سياست زده يي قرار داشت که جامعه ايران را دربر گرفته بود. در سال هاي ابتدايي پس از پيروزي انقلاب و دوران پرالتهاب جنگ تحميلي، دغدغه هاي فرهنگي و هنري طبيعتاً در درجه يي بسيار پايين از اهميت قرار داشتند و شايد به همين دليل است که آثار به جا مانده از آن دوران رنگ و بويي بسيار ويژه و متفاوت دارند. مساله موسيقي، خود به کلي و از پايه و اساس منشاء بروز اختلاف نظر بود تا جايي که باعث بروز قضاوت هاي نادرست و نابجاي بسياري شده بود و بسياري از موزيسين هاي ايراني تا مدت ها نمي دانستند اثر هنري خود را چطور مورد عرضه و قضاوت قرار دهند. دقيقاً در همين دوران بود که شاهد حضور آثاري بوديم که بنا به دلايل متفاوتي، به نوعي تبديل به نماد موسيقي در دهه 60 شدند که از اين ميان آثاري با کيفيات نه چندان بالا و بيشتر به واسطه حمايت رسانه يي در آن دوران به شهرت و محبوبيت رسيدند، آثار ديگري نيز به واسطه ارزشمندي هنري شان ماندگار شدند مانند آلبوم بيداد (پرويز مشکاتيان- محمدرضا شجريان) و قطعه ني نوا اثر حسين عليزاده. حسين عليزاده فعاليت حرفه يي خود را در سال هاي مياني دهه 50 آغاز کرد و از همان ابتدا خود را به عنوان يکي از جواناني که حرف هاي زيادي براي گفتن دارند به علاقه مندان هنر و موسيقي معرفي کرد. در روزهاي حساس پيش از انقلاب و در سال هاي آغازين پس از انقلاب نيز با ساختن سرود و تصنيف هاي گوناگون و همچنين با خلق آثاري چون حصار و سواران دشت اميد (که نمونه هايي بسيار قابل تامل در زمينه تاريخ تحول موسيقي سنتي ايراني به حساب مي آيند) نشان داد از قابليت هاي بسياري براي همراه کردن هنر با زمانه برخوردار است.

alizadeh1

دهه 60 براي عليزاده شايد يکي از مهم ترين دوران هنري به حساب آيد چرا که از پس تجربه هاي دهه 50 و تلاش براي ارائه آثار نو و متفاوت، دوراني ظهور مي کند که عليزاده خود را در دنياي موسيقي تثبيت مي کند. در واقع پس از تجربه هاي پراکنده يي چون همکاري هاي جسته و گريخته با کانون چاووش، ساختن اولين موسيقي فيلم (چوپانان کوير)، تحقيق در زمينه موسيقي نواحي ايران و کارهاي منتشرشده و منتشرنشده فراوان مانند تکنوازي هاي ماهور و سه گاه (هجراني)، سرودهاي آذربايجان و… عليزاده به طور جدي نوشتن موسيقي براي آنسامبلي متفاوت را در دستور کار خود قرار مي دهد و يکي از ماندگارترين آثار موسيقايي خود و شايد يکي از جاودانه ترين آثار موسيقايي در تاريخ موسيقي ايران را خلق مي کند؛ ني نوا.

ني نوا

ني نوا نه تنها به دليل تکرارهاي مکرر و بعضاً آزاردهنده راديو- تلويزيوني که بيشتر به دليل ارزشمندي هاي هنري که دارد در نوع خود نقطه عطفي در تاريخ موسيقي ايران به حساب مي آيد. اثري که چه از ديدگاهي موزيکال چه از منظري کاملاً جامعه شناختي يکي از آثار مهم شمرده مي شود و همواره از سوي منتقدان به عنوان يکي از برجسته ترين آثار عليزاده نام برده مي شود. عليزاده در اين سوييت براي ارکستر زهي و سولوي ني، براي دومين بار به سراغ دستگاه نوا مي رود که همواره دستگاه مورد علاقه اش به حساب مي آمده و مي آيد. (اولين بار عليزاده در جشن هنر شيراز با همکاري گروه عارف برنامه يي کاملاً نو و متفاوت از اين دستگاه ارائه داده بود.) عليزاده در ني نوا از ارکستر زهي به شيوه يي کاملاً مدرن و با استفاده از آکوردهاي ويژه و خاص در کنار سولوي ني به عنوان نمادي از يکي از سنتي ترين سازهاي موسيقي ايراني به شيوه يي بسيار هوشمندانه استفاده مي کند. مساله مهم و قابل توجه در قسمت هايي از اين کار، حضور دغدغه هميشگي عليزاده در استفاده از خط هاي کنترپوان آوازي با کمترين توجه به حضور ريتم است که به نوعي در آينده کاري عليزاده نقش مهمي را در موسيقي نويسي براي گروه همخوانان بازي مي کند که نمونه هايي از آن به ويژه در موسيقي دلشدگان، نوبانگ کهن و رازنو کاملاً مشهود است. ني نوا را گذشته از اينکه مي توان سفري موزيکال به دستگاه نوا به حساب آورد، از جهات ديگري نيز بسيار قابل تامل است چرا که در واقع عليزاده در اولين آزمون مهم پارتيتورنويسي به سبک غربي، شيوه خاصي از هارموني نويسي را ارائه مي دهد که به رغم تصور بسياري مبني بر تاثيرپذيري عليزاده از اثر فرهاد فخرالديني، ويژگي هاي منحصر به فرد خود عليزاده در آن نمايان است و مي توان روند رو به رشد اين طرز تفکر هارمونيک را در بسياري از موسيقي فيلم هاي نوشته شده از اين آهنگساز نيز به وضوح مشاهده کرد که از آن ميان مي توان به نمونه هايي چون دلشدگان و گبه اشاره کرد. در واقع عليزاده در سال هاي آغازين دهه 60 به وضوح به سمت ابزار موسيقي غربي گرايش داشت و علاوه بر ني نوا، در آثاري چون رويا و عصيان (که در قالب آلبوم آواي مهر در سال 1370 به بازار عرضه شدند) نيز به نوعي کسب تجربه در زمينه ساخت موسيقي در فضاهاي نئورمانتيک و مدرن موسيقي غربي اروپايي را سرلوحه کار خويش قرار داد. به هر روي ني نوا يکي از مهم ترين آثار عليزاده در دوران آغازين زندگي هنري اش به حساب مي آيد؛ اثري که پس از آن پنج سال طول کشيد تا عليزاده دوباره به صحنه موسيقي ايران برگردد. اين بار در فضايي متفاوت و با حرفي نو؛ شورانگيز.

شورانگيز

در سال 1367 براي موسيقي سالي بسيار مهم به حساب مي آيد؛ سالي که در آن گروه عارف و شيدا به سرپرستي حسين عليزاده پس از سال هاي طولاني و پس از خاتمه جنگ هشت ساله، روي صحنه مي رفت تا برنامه يي متفاوت در بيات ترک و شور اجرا کند. حاصل همکاري عليزاده و شهرام ناظري، شورانگيز نام گرفت که در نوع خود يکي از مهم ترين آثار عليزاده به حساب مي آيد. در واقع عليزاده پس از سکوتي نسبتاً طولاني با اثري کاملاً نو و سرشار از ايده هاي متفاوت در جهت برداشتن گامي آوانگارد در زمينه موسيقي سنتي ايران دوباره به صحنه موسيقي پا نهاد. آلبوم شورانگيز شايد امروزه از ديدگاهي فرمال اثري نسبتاً معمولي به نظر برسد اما در دوران خود ويژگي هاي منحصر به فردي در زمينه رپرتوار سنتي ايراني را به نمايش گذاشت و تلاش عليزاده در جهت دوري جستن از قيد و بندهاي فرمال در جاي جاي اين اثر کاملاً مشهود است گو اينکه به هر روي اين تلاش در جهت خلق حرکتي نو و متفاوت در پاره يي از موارد به چالش کشيده مي شود. استفاده از چهارمضراب به عنوان اولين قطعه اين مجموعه در نوع خود يکي از جسورانه ترين حرکت هاي عليزاده در زمان خود به حساب مي آيد. اهميت دادن به تکنوازي ميان قسمت هاي مختلف به مثابه يک اينترلود و استفاده از رديف به عنوان يک راهنما و نه به عنوان يک دستورالعمل کلي از ويژگي هاي ديگر اين کار به حساب مي آيد. در واقع شورانگيز اولين اثر از سه گانه اواخر دهه 60 عليزاده به حساب مي آيد؛ سه گانه يي که علاوه بر اين اثر، آلبوم هاي رازونياز و صبحگاهي را نيز شامل مي شود؛ سه گانه يي که از ويژگي هاي مهم آن مي توان به استفاده از آنسامبل سنتي، تکيه بر رديف به عنوان يک مرجع الهام دهنده، عدم تکيه بر قوانين سنتي رپرتوار سنتي، حذف پيش درآمد و رنگ، حضور يک قطعه ريتميک همراه با آواز و جواب ارکستر، حضور يک دونوازي به عنوان يکي از نقاط عطف و ويژه در تمامي اين آلبوم ها اشاره کرد. در واقع استقبال از آلبوم و کنسرت شورانگيز به گونه يي بود که عليزاده را در دو آلبوم يادشده تا حدي از منظر فرمال به ورطه تقليد از شورانگيز کشاند؛ تقليدي که شايد مهم ترين نمودش را در تلاش عليزاده براي ارائه دونوازي سه تار با شعاري در آلبوم رازونياز و دونوازي با فرج پوري در آلبوم صبحگاهي مي توان يافت که هيچ کدام از آنها نه از ديدي صرفاً عامه پسندانه نه از منظري موسيقايي در حد و اندازه هاي دونوازي معروف عليزاده و ارشد تهماسبي در آلبوم شورانگيز به حساب نمي آيند. در واقع شورانگيز نيز به مانند ني نوا يکي از مهم ترين آثار عليزاده در دهه 60 به حساب مي آيد؛ اثري که شايد آغاز يک پايان براي عليزاده بود، چرا که پس از سه گانه شورانگيز – رازونياز – صبحگاهي و موسيقي دلشدگان، عليزاده کمتر به سراغ ارکستر سنتي رفت و تلاش خود را براي يافتن صداهاي متفاوت تر و جديد تر به کار بست و در ادامه فعاليت هايش به مقوله هاي ديگري اهميت داد که از آن ميان مي توان به تلاش وي در جهت ارائه بداهه نوازي و تکنوازي هاي متفاوت و توجه بيشتر به مقوله سازهاي کوبه يي و گروه خواني اشاره کرد که در پي اين طرز تفکر آلبوم ترکمن به عنوان پايه گذار بداهه نوازي ها و تکنوازي هاي آينده عليزاده از جايگاه ويژه يي برخوردار است. در واقع ايده نوشتن قطعه ترکمن در اثر يکي از همين بداهه نوازي هاي عليزاده در يکي از کنسرت هايش در خارج از ايران شکل گرفت و پايه ريزي شد. گرايش عليزاده به سمت استفاده از سازهاي کوبه يي، صداهاي ويژه و نو و استفاده از گروه هم آوايان در يکي از ماندگار ترين و شايد انتزاعي ترين آثار دهه 60 عليزاده براي اولين بار به وضوح خود را نمايان مي سازد؛ نوبانگ کهن.

نوبانگ کهن

نوبانگ کهن از ديدگاهي صرفاً فرمال يک اثر کاملاً سنتي به حساب مي آيد؛ در اين اثر که در دستگاه شور (که به قولي کامل ترين و مهم ترين دستگاه در رديف موسيقي سنتي ايراني به حساب مي آيد) نوشته و اجرا شده است، با وجود اينکه کليت کار تا حد زيادي به سنت هاي موسيقي رديفي وفادار مانده است (کهن)، به دليل استفاده از سازهايي مانند سرنا، کرنا و دهل که در رپرتوار موسيقي رديفي جايگاهي نداشتند، نشان دهنده تلاش خالقان اثر (حسين عليزاده و خسرو سلطاني) در جهت خلق فضاي صوتي جديد (نوبانگ) است.

در واقع نوبانگ کهن نه تنها به دليل استفاده از سازهاي متفاوت ذکر شده، که به خاطر حضور گروه هم آوايان و شيوه جديدي که عليزاده از آوازخواني گروهي در قالب موسيقي سنتي ايراني ارائه داده است از اهميتي قابل توجه برخوردار است. اين شيوه استفاده از آواخواني هاي گروهي در ابتداي امر از جانب منتقدان مورد حمله هاي بسياري قرار گرفت اما عليزاده باز هم از اين شيوه موسيقي نويسي در کارهاي بعدي اش نيز استفاده کرد که از آن ميان مي توان به قسمت هايي از موسيقي فيلم دلشدگان و آلبوم آواي مهر در اواخر دهه 60، راز نو در دهه 70 و آلبوم به تماشاي آب هاي سپيد در دهه 80 اشاره کرد که همواره يکي از دغدغه هاي اساسي عليزاده نيز به حساب مي آمده است.نوبانگ کهن که شايد کمتر از ديگر آثار مهم عليزاده در دهه 60 مورد توجه قرار گرفته است، در واقع يکي از مهم ترين آثاري است که عليزاده نوشته و اجرا کرده است چرا که مبنا و اصول فکري به کار گرفته شده در بسياري از آثار مهم تر وي در دهه هاي 70 و 80 را در واقع همين آلبوم مهجور پايه ريزي کرده است. استفاده از تکنيک هاي آهنگسازي متفاوت، تلاش در جهت دستيابي به رنگ صوتي شخصي و متفاوت با استفاده از سازهايي که کمتر به عنوان سوليست از آنها استفاده مي شده است (سرنا، رباب، عود و…) و استفاده از گروه هم آوايان و سازهاي کوبه يي به عنوان يک از مهم ترين ارکان در ساخت موسيقي همگي نشان از اين دارند که تجربه يي مانند نوبانگ کهن در نوع خود يکي از مهم ترين حرکت هاي عليزاده براي جلو رفتن در عرصه موسيقي ايراني به حساب مي آيد.

این یادداشت به تاریخ 23 آبانماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید (+)

در دوره يي زندگي مي کنيم که هر پديده يي که به دنياي غرب و زرق و برق زندگي و فرهنگ غربي مربوط باشد نزد برخي از مردمان به اصطلاح «فرهنگي»، «روشنفکر» و «امروزي»، بي حرف پيش بهترين است و هر نسخه وطني از هر مقوله اجتماعي، هنري، سياسي و… که رنگ و بويي از اصالت شرقي (حتي نگوييم ايراني،) داشته باشد بي برو برگرد بايد ناديده گرفته شود. اين شيوه برخورد و نوع رفتار نزد برخي از مردمان اين دوره نهادينه شده به گونه يي که متاسفانه در شيوه تربيت کودکان نيز تاثيرات بسزايي گذاشته است تا جايي که بسياري از اين دسته از کودکان «به طور مثال» پيش از آنکه با نگارش فارسي آشنا شوند، به زبان انگليسي چند جمله يي را مي توانند بگويند و بنويسند و آموزش خط لاتين در سنين پيش از دبستان بر ايشان از واجبات به حساب مي آيد.

اين نوع برخورد در زمينه هاي ديگر فرهنگي مانند موسيقي، سينما و… نيز به خوبي نمايان است به گونه يي که کودک امروز هري پاتر و باربي را به خوبي مي شناسد و موسيقي کريسمس و Happy Birthday را به خوبي مي خواند و در اين زمينه کوچک ترين تقصير و گناهي نيز متوجه او نيست چرا که در درجه اول شايد نمونه هاي مناسب وطني براي جلب توجه او وجود ندارند (حتي نمونه فراگير و معروف «تولدت مبارک») و مهم تر از آن اينکه حرکتي مناسب براي ايجاد نمونه هايي جذاب و جالب توجه در بسياري از موارد با حمايت نهادهاي مسوول و پس از آن استقبال عامه مواجه نمي شوند که نوشتن از آنها (به دليل نياز به پرداختي از منظر هاي جامعه شناختي و تاريخي) مجالي ديگر را طلب مي کند. آلبوم «اين گوشه تا آن گوشه» در واقع مجموعه تصنيف هايي است که براي کودکان نوشته و اجرا شده است و آهنگساز آن، ليلا حکيم الهي، شيوه متفاوتي را براي علاقه مند کردن کودکان به موسيقي اتخاذ کرده به طوري که به جاي شيوه هاي متداول موسيقي کودک نويسي و تقليد هاي دست چندم از نمونه هاي غربي، از دستگاه ها، نغمه ها، ريتم ها و سازهاي متعلق به موسيقي سنتي ايراني بهره جسته که در نوع خود، و بيشتر به واسطه دوره زماني که در آن زندگي مي کنيم، حرکتي ارزشمند و نوين محسوب مي شود. حکيم الهي به گواه يادداشتي که در بروشور آلبوم نوشته است، در سال هاي طولاني که در مهدکودک ها و مدارس تدريس مي کرد، تصنيف هاي متعددي را بر مبناي موسيقي سنتي و دستگاهي ايراني ساخته است که با استقبال خوبي از سوي شاگردانش مواجه شده بودند و به همين دليل بر تصميم خود مبني بر ادامه اين روش و پيگيري آن به شيوه يي جدي اصرار کرد تا جايي که در آلبوم «از اين گوشه تا آن گوشه» نمونه هايي از آن تصنيف ها را با همکاري پيام جهانماني ارائه داد که در نوع خود قطعاتي بسيار جالب به حساب مي آيند.

در سال هاي اول پس از پيروزي انقلاب، نمونه يي از موسيقي نويسي براي کودکان با تکيه بر ابزارآلات موسيقي سنتي ايراني توسط افرادي چون حسين عليزاده و مجيد درخشاني نيز تجربه شده بود که چندان ماندگار نشد چرا که در سال هاي پس از آن، شيوه ديگري از اين نوع موسيقي در رسانه يي فراگير چون تلويزيون و سپس در سينما باب شد که از پايه و اساس با شيوه يادشده منافات داشت و آهنگسازانً اين گونه از موسيقي، خوب يا بد، نمونه هايي کاملاً متفاوت را در اين زمينه الگوسازي کردند که سال هاي زيادي، حاکم بر فضاي اين گونه از موسيقي بودند و به موازات آن، از آنجايي که بحث موسيقي و آموزش موسيقي در ايران، به لحاظ قانوني، در آن دوران داراي مشکل هاي زيادي بود، موزيسين هاي آن دوره مجبور بودند به مقوله موسيقي سنتي ايراني به شيوه يي کاملاً جدي نگاه کنند و تمام همت و تلاش شان را در اين راه صرف کنند که اعتبار چند ده ساله موسيقي سنتي به خطر نيفتد. شايد اين تفکر که موسيقي سنتي براي بزرگان است و اصولاً نوعي از موسيقي جدي و هنري را ارائه مي دهد که از جنبه هاي پاپيولار بايد به دور باشد ريشه در همان حرکت هاي دهه 60 داشته باشد و شايد اساساً به همين دليل باشد که تصور پرداختن به موسيقي کودک با ساز و کارهاي موسيقي سنتي، در وهله اول ايده يي خنده دار به نظر آيد، اما حکيم الهي در آلبوم ياد شده نشان داد تا چه حد اين طرز تفکر مي تواند اشتباه و دور از واقعيت باشد و اصولاً اسطوره ساختن از موسيقي سنتي ايراني و نگاه افراطي نسبت به اين پديده تا چه حد مي تواند در حکم نوعي خودزني فرهنگي محسوب شود چرا که به همين دليل است که کودکان امروزي پيانو و ويولن و کلاس هاي موسيقي ارف را به تار و سنتور ترجيح مي دهند و باز هم بايد تاکيد کرد که تقصيري متوجه ايشان نيست چرا که نمونه هاي مناسبي از اين نوع موسيقي را تجربه نکرده اند.

آلبوم «اين گوشه تا آن گوشه» علاوه بر آنکه نوعي از موسيقي ايراني کودک پسند را ارائه مي کند از ديدگاهي صرفاً پداگوژيک نيز درخور توجه است. در واقع اين شيوه برخورد با مساله آموزش موسيقي به کودک مي تواند در آينده و به شرط آنکه پرداختي مناسب و اصولي را حامي خود ببيند، تبديل به يکي از موفق ترين روش هاي آموزشي در زمينه موسيقي کودک شود چرا که به هر روي شيوه آموزشي ارف امروزه در غرب نيز متدي قديمي به حساب مي آيد و مهم تر از آن اينکه براي تربيت گوش ايراني، شيوه مناسبي نيست. به همين دليل و با در نظر گرفتن اولين نمونه رسمي ارائه شده توسط حکيم الهي مي توان اين طور پيش بيني کرد که در آينده و با توجه و پرداختي مناسب و دقيق تر و با به کارگرفتن جديت و ذوق (که ايشان از آن بي بهره نيستند) روزي ترانه هاي ايشان نيز زمزمه روزانه کودکان سراسر ايران زمين شود.

این یادداشت به تاریخ 23 آبانماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید (+)

dsc_0313

به بهانهء انتشار آلبوم همراه با باد اثر پیمان یزدانیان

چند سالي است پيمان يزدانيان تبديل به يکي از قطب هاي مهم و اساسي در نسل نو و جوان آهنگسازان ايراني شده است. نسلي که بايد سال ها منتظر ماند تا از زاويه يي ديگر و با فاصله زماني طولاني تر آن را مورد بررسي قرار داد چرا که نه تنها از نظر زيبايي شناسي، که از ديدگاهي صرفاً جامعه شناختي نيز يکي از نقاط عطف در تاريخ فرهنگي ايران شمرده مي شود.

يزدانيان سال ها پيش کار حرفه يي خود را در زمينه موسيقي فيلم آغاز کرده و ادامه مي دهد و در خلال موسيقي هايي که براي فيلم هاي گوناگون مي نويسد، به کار نوازندگي نيز بي توجه نيست (برگزاري رسيتال پيانو، همکاري با گروه زهي پارسيان در آلبوم مرگ و فرشته و…) و نشان داده چه در نوازندگي و چه در آهنگسازي، موزيسيني خوش ذوق و چيره دست به حساب مي آيد. رويکرد يزدانيان به پديده موسيقي فيلم در نوع خود بسيار درخور توجه است. نمونه هايي که او ارائه داده همگي حکايت از درک عميق وي از مقوله موسيقي فيلم دارند؛ مقوله يي که البته از ديد يزدانيان بيشتر از آنکه تصويري باشد، محتوايي است. در واقع يزدانيان در آثار خود کمتر به دنبال خلق افکت هاي صوتي خاص يا همراهي با تصوير و نوشتن موسيقي براي «ديده شدن» بوده و بيش از هر چيز سعي در خلق فضاهاي صوتي خاص متناسب با موضوع و محتواي فيلم و داستان دارد که در نوع خود پديده يي نو و متفاوت نيست، اما يزدانيان در غالب آثار خود اين کار را به بهترين نحو ممکن انجام داده است که از آن ميان مي توان به موسيقي فيلم هايي چون چهارشنبه سوري (اصغر فرهادي)، شب هاي روشن (فرزاد موتمن) و گاهي به آسمان نگاه کن (کمال تبريزي) اشاره کرد.

آخرين آلبوم ارائه شده از آثار اين آهنگساز جوان و خوش آتيه، همراه با باد نام دارد که حاوي قطعاتي است که او براي فيلم هاي پاداش سکوت (مازيار ميري)، يک تکه نان (کمال تبريزي) و سربازهاي جمعه (مسعود کيميايي) ساخته است. فيلم هايي با مضمون و محتوايي متفاوت که طبعاً از آهنگسازي چون يزدانيان رويکردهاي متفاوتي براي هر يک از اين فيلم ها طلب مي کنند؛ رويکردهايي که در هر يک از اين آثار نمودي کاملاً ويژه و مشخص دارند، مانند استفاده از دودوک در موسيقي پاداش سکوت، گريز به مقام سحري و موسيقي باستاني در موسيقي يک تکه نان و نزديک شدن به نوعي پاپيولاريسم در موسيقي فيلم سربازهاي جمعه.

در واقع اگر مجموعه موسيقي هاي نوشته شده براي هر فيلم را به نوعي يک سوئيت موزيکال مستقل به حساب آوريم و نگاهي صرفاً موسيقايي به اين قطعات داشته باشيم، گذشته از جاذبه هاي تصويري و فضاسازي هاي خاصي که به هر حال در موسيقي نوشته شده براي يک فيلم بايد حضور داشته باشند، با نوعي وحدت و انسجام موزيکال روبه رو هستيم که شنونده را حتي از ديدن تصاوير يا از به يادآوري آنها بي نياز مي کند. در موسيقي پاداش سکوت، اين انسجام با استفاده يي به شدت حرفه يي از سازي مانند دودوک و همراهي استادانه سازهاي زهي حاصل شده؛ در موسيقي يک تکه نان شاهد حضور فضايي کاملاً آبستره و ويژه هستيم که در آن آهنگساز (همان طور که در کاتالوگ اين مجموعه نوشته شده ، به کمک کيا طبسيان از مقام فراموش شده سحري استفاده کرده و حضور ني و سه تاري با کوک ويژه و متفاوت، به آن رنگ و بويي کاملاً متفاوت بخشيده است؛ و در موسيقي فيلم سربازهاي جمعه با نوعي از موسيقي به شدت ساده و روان مواجه مي شويم که در پاره يي از مواقع يادآور بعضي نمونه هاي نوشته شده توسط بابک بيات در سال هاي دور است. ولي به طور کل فضاسازي هاي اين مجموعه را چه از نظر موسيقايي چه از ديدگاهي صرفاً حسي، مي توان ادامه يي، البته نه چندان قوي بر موسيقي شب هاي روشن (ساخته همين آهنگساز) به حساب آورد.

پيمان يزدانيان را مي توان يکي از مهم ترين و برجسته ترين آهنگسازان موسيقي فيلم در ايران به حساب آورد؛ آهنگسازي که با شناختي عميق از موسيقي نويسي براي فيلم رفته رفته مي تواند رخوت و يکنواختي غالب در اکثر موسيقي فيلم هاي دهه هاي 70-60 را کنار زند و ديدگاه نويني را در اين زمينه پديد آورد. ديدگاهي نوين که پايه هاي آن را بزرگاني چون حسين عليزاده و احمد پژمان از سال هاي ابتدايي دهه 70 بنا کرده بودند و امروز شاهد شکل گيري آن هستيم. ديدگاهي که در آن ملودي گرايي افراطي آهنگسازان دهه هاي پيشين در کمترين حد ممکن حضور دارد و بيش از هر مساله يي گرايش به سوءاستفاده از موتيف هاي موزيکال و تلاش در جهت خلق فضاهاي متناسب با تصوير و محتواي فيلم مد نظر است. البته ذکر اين مطلب لازم است که اساساً گرايش يزدانيان به آهنگسازي بسيار بيشتر از عليزاده و پژمان به پديده ملوديسم متمايل است، اما يزدانيان از افراط در اين گرايش اجتناب مي کند و بر عکس بسياري از ديگر آهنگسازان، مبناي کار خود را بر استفاده تکراري و چندباره از يک ملودي قرار نمي دهد که اين مطلب در کنار به کارگيري هوشيارانه وي از سازهاي آکوستيک در دوره يي که تکنيک و صداسازي نزد بسياري از کساني که خود را آهنگساز به حساب مي آورند، جايگزين دانش و تفکر شده است، بسيار ارزشمند و شايسته تقدير است.

این یادداشت به تاریخ 16 مهرماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید (+)

درباره آلبوم «آرامين» ساخته سارا نجفي

دهه هشتاد، همانطور که البته انتظارش مي رفت، نسل جديدي از آهنگسازان و موزيسين ها را به جامعه موسيقي ايران معرفي کرد. نسلي که مانند هر نسل ديگري در زمان خود به دنبال يافتن فضاهاي جديد و نو همواره در تکاپو بوده و گاهي اوقات گرايش به همين نو بودن (بخوانيد متفاوت بودن) است که براي بسياري هويت مي آفريند و بسياري را از پرداخت به آنچه در سر مي پرورانند دور مي سازد.

آلبوم آرامين اولين اثر مستقل آهنگساز جوان سارا نجفي چند روزي است که به بازار موسيقي ارائه شده است. در اين آلبوم مخاطب – به جز قطعه پاياني – با قطعه هاي نسبتاً کوتاهي مواجه است که در عين اينکه از شخصيتي مستقل برخوردار هستند، به شدت با هم در ارتباطند.

يکي از مهم ترين نکاتي که در اين مجموعه به چشم مي خورد، گرايش آهنگساز به سمت نوعي از ملوديسم رها از فرم و ساختارهاي شناخته شده است که در نوع خود مي تواند حرکتي پسنديده باشد، به ويژه اگر موسيقي براي همراهي با تصوير نوشته شده باشد اين نوع رويکرد مي تواند تا حد زيادي حتي لازم باشد تا بيننده را آنچنان در قيد و بند موسيقي و ملودي قرار ندهد و راهي باشد براي ارتباط منطقي و حسي با تصويري که آهنگساز آن را با موسيقي صوت همراه ساخته است. دقيقاً همين نوع برخورد با المان هاي تماتيک است که موسيقي نجفي را در جايگاه خود، ويژه و خاص مي نماياند هرچند به عنوان موسيقي محض از شاخصه هاي زيبايي شناختي مربوط به آن تا حد زيادي برخوردار نيست.

کاملاً مشخص است که نجفي، موسيقي را به خوبي درک مي کند و اصول اوليه آهنگسازي (هارموني، ارکستراسيون، فرم و…) را مي شناسد ولي اولين اثر ارائه شده توسط او، از نوعي سردرگمي رنج مي برد که در جايگاه خود قابل بررسي است. در واقع قطعات ساخته شده توسط اين آهنگساز جوان از نظر فضاسازي و حتي ملودي نويسي، به شدت از آثار دهه 70 آهنگسازاني چون کامبيز روشن روان و مجيد انتظامي تاثير پذيرفته است و از سويي ديگر آهنگساز در جاي جاي قطعات ارائه شده به دنبال رهايي از ساده نويسي و اصطلاحاً شيک نويسي است، در واقع نجفي از سويي به شدت تحت تاثير همان نوع برخورد ساده و بسيار منطقي با موسيقي است و از سويي ديگر تلاش مي کند از آن گرايش هاي افراطي امثال مجيد انتظامي و روشن روان به سوي ملوديسم محض و تکرار بيش از اندازه يک يا دو خط ملودي اجتناب کند. اين تلاش در جهت گذشتن از اين طرز تفکر که آهنگسازان فوق را در زمان خود (و حتي در همين دوران) به نمادي از ساده نويسي بدل کرده است، در جاي خود بسيار ارزشمند است اما نجفي متاسفانه در گذر از اين راه دشوار خيلي هم موفق نبوده است به گونه يي که در بسياري از قطعات او، شنونده ناخودآگاه خود را مي تواند با تقليدي دست چندم از آهنگسازاني نه چندان مهم و قابل تامل رودررو ببيند. در واقع نجفي مي خواهد حرکتي نو در آثارش به چشم بخورد، اما ذهنيت شيک گرايي که او را متاثر کرده است به نوعي مانع در نيل به اين هدف اوست که مطمئناً در صورت استمرار و تجربه مي تواند خود را به آن نزديک کند.

يکي از مهم ترين عوامل در ارائه مناسب اين آثار، حضور جمعي از بهترين نوازندگان حال حاضر است که در نوع خود کيفيت آثار ارائه شده را تا حد بسيار زيادي بالا برد. اجراي سولوي فلوت (ناصر رحيمي) و ويولن (علي جعفري) در کنار ضبط نسبتاً خوب و منطقي و ميکس مناسبي که در اين آثار به چشم مي خورد همه و همه نشان از گرايش نجفي به سمت برخوردي حرفه يي با موسيقي و آثارش است. در واقع در دوراني که به نظر مي رسد آهنگ ساختن و اجرا کاري بسيار ساده و راحت است و در زماني که ذهن و سليقه مردم (به ويژه نسل جوان) به سمت موسيقي ديجيتال بيشتر گرايش دارد و کمتر کسي استفاده از سازهاي آکوستيک را مد نظر قرار مي دهد، رويکرد سارا نجفي به سمت استفاده از سازهاي آکوستيک در نوع خود بسيار تحسين برانگيز است.

این مطلب به تاریخ هفتم آبانماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید (+)

از کنار نام حسين عليزاده تحت هيچ شرايطي نمي توان به آساني گذشت؛ آهنگسازي که در طول بيش از سه دهه فعاليت مداوم موسيقايي همواره به دنبال دستيابي و خلق فضاهاي جديد و متفاوت بوده است و استمرار او در پيدا کردن صداهاي نو در کنار تلاشش براي استفاده از رنگ آميزي صدايي متفاوت در دوره هاي مختلف زندگي هنري اش همه و همه نشان از ذهن پويا و خلاقي دارند که در اواسط دهه 50 فعاليت موسيقايي اش را آغاز کرد و از همان ابتداي امر خود را به عنوان يکي از متفاوت ترين و آوانگارد ترين موزيسين هاي ايراني به جامعه موسيقايي ايران شناساند؛ موزيسيني که هم اکنون در سومين دهه از فعاليت هنري اش، همچنان آوانگاردتر از ديگر موزيسين هاي ايراني به نظر مي رسد.

عليزاده از اوايل دهه 70 (البته اگر نمونه يي مانند چوپانان کوير را در نظر نياوريم)، موسيقي نويسي براي فيلم را نيز در کنار ديگر فعاليت هاي هنري اش به طور جدي آغاز کرد و در اين زمينه نيز متفاوت بودن ذاتي خود را دوباره به رخ ديگران کشيد. در دوراني که پديده موسيقي فيلم نزد بسياري از آهنگسازان شناخته شده در آن دوران، تبديل شده بود به مجموعه يي از ملودي هاي عامه پسند و پيش پاافتاده و تکرارهاي به شدت افراطي اين ملودي ها در طول کل مدت فيلم، عليزاده در خلق فضاهاي جديد و بازي با فيگورهاي ريتميک و ملوديک به شيوه يي بسيار استادانه عمل کرد تا جايي که شايد پديده ساخت موسيقي فيلم در ايران را تا حد زيادي دستخوش تغيير نوع ديد و شيوه برخورد تماتيک کرد.

آواز گنجشک ها يکي از آخرين فعاليت هاي هنري عليزاده در زمينه موسيقي فيلم به حساب مي آيد و اين بار هم شاهد دغدغه هاي هميشگي عليزاده در شيوه بيان، لحن و تصويرپردازي هاي موزيکالي هستيم که از زمان ساخت موسيقي براي فيلم گبه يکي از ويژگي هاي دائمي آثار اين آهنگساز جسور و خلاق بوده اند.

عليزاده در اين کار نيز به استفاده آزادانه از سازهايي با پيشينه فرهنگي متفاوت روي آورده است و پديده موسيقي تلفيقي را البته نه تنها در رنگ آميزي و ارکستراسيون که در تفکر آهنگسازي خود تجربه مي کند به گونه يي که شنونده نمي تواند گونه يي را از گونه ديگر جدا سازد و به نوعي ويژگي هاي متفاوت اجرايي به کار گرفته شده در موسيقي عليزاده به شيوه يي استادانه و با چيره دستي فراوان در يکديگر تنيده شده و تار و پود موسيقي اش را مي سازند. شايد بتوان نوع برخورد و رويکرد عليزاده به مقوله موسيقي فيلم را به ديدگاه هاي ديگر آهنگساز موفق در اين زمينه، يعني احمد پژمان نزديک دانست. موسيقي عليزاده نيز مانند آثار پژمان، کمترين گرايش را به سمت تفکر ملوديک دارند و بيش از آنکه استقلال هويتي موسيقايي شان مهم باشد، در خدمت تصوير و فيلم هستند به گونه يي که شايد در نمونه هايي از کارهاي پژمان بيننده فيلم، اصولاً موسيقي فيلم را نشنيده باشد که اين مطلب، البته در مورد عليزاده کمتر صدق مي کند. در واقع عليزاده مي داند چطور از موسيقي اش در جهت خدمت به فيلم به شيوه يي استفاده کند که هم هويت موسيقايي اش حفظ شود و هم تصوير و روند فيلم را تحت تاثير خود قرار ندهد. (پديده يي که در بسياري از فيلم هاي ساخته شده در دهه 60 و حتي اوايل دهه 70 به گونه يي آزاردهنده دستمايه کار بسياري از آهنگسازان معروف در اين زمينه شده بود.) يکي ديگر از تفاوت هاي اين دو آهنگساز موفق شايد تنها آنجايي باشد که عليزاده برعکس پژمان به استفاده از سازهاي آکوستيک علاقه بيشتري نشان مي دهد و به همان اندازه که پژمان در استفاده از صداهاي از قبل ساخته شده و به کارگيري موسيقي ديجيتالي براي خلق موسيقي تصويري اش بهره مي برد، عليزاده همان شيوه برخورد و رويکرد ويژه را با استفاده از سازهاي آکوستيک و با کمترين توجه به صداسازي هاي ديجيتالي در ساخت آثارش به کار مي بندد و در اين زمينه او نيز مانند احمد پژمان بسيار موفق عمل مي کند.

يکي از نشانه هاي پختگي عليزاده در اين اثر نسبت به تلاش هاي قبلي اش در زمينه موسيقي فيلم، در استفاده منطقي او از سازهاي ضربي به چشم مي خورد که اين بار به شيوه يي بسيار حساب شده مورد استفاده قرار گرفته بودند و با اينکه دغدغه هاي هميشگي عليزاده در استفاده از ريتم هاي لنگ و ضدضرب هاي حساب شده در اين اثر نيز کاملاً واضح است، سازهاي ضربي در جاي خود بسيار منطقي و بجا مورد استفاده قرار گرفته بودند.

سین علیزاده

حسین علیزاده

يکي ديگر از ويژگي هاي مهم آخرين اثر عليزاده، پختگي بي چون و چرايي ا ست که او در زمينه ملودي نويسي به دست آورده است. (گرايش افراطي به ملوديسم با ملودي نوشتن متفاوت است.) در واقع عليزاده برخلاف بسياري از ديگر همکارانش در زمينه موسيقي فيلم از ملودي کمترين استفاده ممکن را مي برد و نشان مي دهد مي توان با تکيه بر کمترين المان هاي ملوديک و تماتيک، بيشترين امکان را در خلق موسيقي براي همراهي با تصوير به دست آورد؛ به گونه يي مي توان گرايش عليزاده به سمت ملوديسم را به نوعي گرايش ميني مال نزديک دانست (که البته اساساً با فلسفه موسيقي ميني ماليستي غربي تفاوت هاي ماهوي و بنيادي دارد) و دقيقاً همين جاست که تفاوت شيوه برخورد آهنگسازي چون عليزاده با بسياري از آهنگسازان ديگر که گرايشي افراطي به سمت استفاده از ملودي هاي عامه پسند و پيش پاافتاده دارند، مشخص مي شود. شايد گرايش به سمت ملودي نويسي در موسيقي اين فيلم را بتوان در تيتراژ آغازين و پاياني بيشتر از ديگر قسمت هاي فيلم حس کرد؛ به ويژه موسيقي بي نظيري که عليزاده براي سکانس پاياني فيلم نوشته و وصل صحنه هايي که از پي يکديگر مي آيند تا بيننده را به سمت رقص شترمرغ در صحنه پاياني فيلم رهنمون سازد و براي بسياري از دانشجويان و علاقه مندان به آهنگسازي بتواند يک نمونه موفق در تاريخ موسيقي فيلم در ايران به حساب آيد. در واقع عليزاده مي داند کجا از قدرت بي نظير و مثال زدني اش در ملودي نويسي استفاده کند و چطور بيننده فيلم را به شنونده موسيقي اش بدل کند.

کنسرت برادران طبسیان در فرهنگسرای هنر مجموعهء ارسباران را شاید بتوان پدیده ای نو در زمینهء موسیقی تجربی تلقی کرد اما باید دید چه شاخصه هایی این “نو بودن” را پدید می آورند و رویکرد ذهنی پدید آورندگانش از “نو بودن” چیست و اینکه آیا اصولاً هرگونه نوگرایی را به صرف متفاوت بودن می توان شایستهء تقدیر دانست یا خیر. مسالهء مهم این است که تا حد زیادی ذهنیت مخاطب اینگونه از موسیقی به سمت نتیجه گیری هایی پارادوکسیکال و گیج کننده سوق می یابد و از طرفی طرح این موضوع شاید بتواند جرقه ای باشد برای تامل و تعمق و شاید پیدا کردنِ راهی برای گذر از تکرار مکررات در موسیقی ایرانی.

برادران طبسیان از پایه گذاران گروه کنستانتینوپل به حساب می آیند و در سالهای اخیر کنسرت های متعددی را در سراسر دنیا برگزار کرده اند و آلبوم های متعددی را نیز روانهء بازار ساخته اند که از این میان دو آلبوم “پل پنهان” و “سیاحت نامه” در ایران به دست مخاطبان رسیده و شنوندهء خاص خودش را نیز پیدا کرده است. مبنا و اساس کار این گروه، بازسازی و دوباره نوازی ملودی ها و نواهای موسیقی دوران وسطی در اروپا و خاور میانه است که در نوع خود می تواند ابتکار جالبی هم باشد. البته از ذکر این مطلب نیز نباید غافل شد که موسیقی قرون وسطایی که در این آلبوم ها مورد استفاده قرار گرفته تماماً از موسیقی های غیر مذهبی (و اصطلاحاً پروفان) بوده است. گونهء دیگر موسیقی در آن دوران (یا همان موسیقی کلیسایی) نیز مورد استفادهء بسیاری از موسیقیدانان و نوازندگان اروپایی و غیر اروپایی بوده است که از این میان می توان به آلبوم آلبا از گروه نور اشاره کرد که در نوع خود مجموعه ای است بسیار حساب شده و موفق. در واقع اجرای گروه کنستانتینوپل در دو آلبومی که در ایران منتشر کردند، تنها اجرای مجددی از ترانه های شناخته شده و به نت درآمده از دوران قرون میانه بود که شاید بارها توسط سازهای مختلف اجرا شده بودند. اجراهایی با ویول های احیا شده از آن دوران با هدفِ نزدیک تر شدن به ماهیت اصلی این نغمات در معتبرترین دانشگاههای اروپا موجود است و اجراهای متفاوتی از گروه های مختلف موسیقی معاصر (از جمله Dead Can Dance) نیز در میان مردم بسیار طرفدار داشته اند. از این بابت کار این گروه چیزی نیست جز تکرار همین نغمه ها اما در چارچوبی متفاوت و استفاده از سازهای کاملاً شرقی (مانند سه تار، دف، تمبک) در کنار سازهایی مانند رکوردر، ویول دو گامبا که در نوع خود کم سابقه بوده است.

اما اجرای برادران طبسیان در ارسباران از ماهیتی کاملاً متفاوت برخوردار بود. این بار موسیقی قرون میانه جایی در این برنامه نداشت و توجه این دو برادر به سمت گونه ای کاملاً متفاوت از موسیقی و اجرا معطوف بود. در وهلهء اول شاید به نظر می رسید که با گونهء دیگری از موسیقی سنتی سر و کار داریم که اجرایی چندباره از ردیف و روند ثابتش، نوازندگان و شنوندگان را به چالش می کشد؛ اما شروع کنسرت مطلبی دیگر را بازگو می کرد و آن اینکه اساساً این دو برادر، کاملاً موسیقی ردیفی را کنار گذاشته اند و به دنبال خلق فضاهایی کاملاً نو و متفاوت هستند؛ موضوعی که در اجرای چند دقیقه ایِ آنها در آلبوم ابرها (هرمس 1386) نیز کاملاً مشهود است. این گرایش به سوی نوعی رهایی از قید و بند های همیشگی موسیقی ردیفی در نوع خود بسیار ارزنده است و تلاشی است که می تواند تا حد زیادی گونه ای نو از موسیقی را پدید آورد؛ اما همه چیز تنها به “تفکر متفاوت” ختم نمی شود و شیوهء ارائهء یک اثر هنری و نوع بیانِ موسیقایی و همچنین پایه و اساسی که مبنای خلق تفکر و یا اثری متفاوت و نو به حساب می آید در شکل گیری این روند هنری نقشی حیاتی بازی می کند.

گرایش هایی از این دست با وجود اینکه در وهلهء اول بسیار جذاب به نظر می رسند، مستعد این نیز هستند که انگ شارلاتانیسم را نیز بر خود ببینند چرا که اصولاً ذهنیت جوامعی مانند ایران بسیار منعطف به گذشته است و هر مطلب نویی را به ویژه اگر مجری اش کاملاً شناخته شده نباشد نمی تواند به راحتی بپذیرد. اینجاست که مسالهء ارائهء حرفی نو بسیار چالش برانگیز می شود که شاید با کوچکترین لغزشی از راه درستی که شاید می توانست بپیماید دور شود و مسیری کاملاً محکوم به فنا را در پیش گیرد.

نکته ای که در برنامهء برادران طبسیان به چشم می خورد در وهلهء اول اجرای بسیار خوب و تکنیکی از سه تار بود که کیا طبسیان نشان داد این ساز و قابلیت هایش را به خوبی می شناسد و از تکنیکی بسیار خوب برای اجرای پاساژهای ظریف و سریع ِ مورد نظر خود برخوردار است. به همین شکل مسالهء استفاده از سونوریته های مختلف نیز بسیار تحسین برانگیز بود: تغییر محل دست راست به هنگام مضراب زدن در بسیاری از موارد و خلق فضاهای صوتی متفاوت شیوه هایی بودند که تا حد زیادی در دوری جستن از یکنواختی موثر واقع شدند. ضیا طبسیان نیز سعی فراوانی داشت تا از شیوهء تمبک نوازیِ سنتی دوری گزیند و به نوعی ایدهء نوازندگانی چون پژمان حدادی را سرلوحهء کار خود قرار داده بود، اما چیزی بیشتر از آن نداشت. اصولاً مدتی است که نوازندگان تمبک دیگر این ساز را به عنوان تنها یک همراهِ صرف نمی نگرند و توجه بیشتری برای حفظ استقلال این ساز به خرج می دهند که نمونه هایی از این دست را در آخرین کنسرت حسین علیزاده و پژمان حدادی (آلبوم آن و آن) می توان یافت؛ جایی که در پاره ای از اوقات این علیزاده است که حدادی را همراهی می کند. ضیا طبسیان در این برنامه سعی بسیاری داشت تا از امکانات صوتی تمبک به شیوه ای کاملاً متفاوت استفاده کند و تا حدی نیز در پدید آوردن اصوات نو موفق بود اما باز هم به همان سوال بر می گردیم که آیا هرگونه نوگرایی را می توان ارزنده دانست یا خیر؟ و اینکه اصولاً این نوگرایی ِ صرف، چه اهداف ویژه ای را دنبال می کند؟

مسالهء اساسی که باید به آن توجه کرد این است که نوازندگان، پایه و مبنای بداهه نوازیهای خود را مقام ها و و ادوار قدیم موسیقی ایران اعلام کرده بودند و بر اساس نگرشی کاملاً غیر سنتی این برنامه را اجرا کردند. سوالی که پیش می آید این است که اصولاً این مقام ها و ادواری که از آن در این برنامه استفاده شده، بر پایهء کدام نظریه و تئوری منطبق با اجرایی است که در روزهای پایانی بهار از این دو برادر شاهد بودیم؟ همانگونه که می دانیم از موسیقی قدیم ایران جز مقادیر زیادی از نام های مختلف، هیچگونه اثر مکتوب موسیقایی به دست نیامده و تحقیق های مختلفِ موزیکولوگ ها، اتنوموزیکولوگ ها و دیگر محققین در این زمینه هنوز به نظریه ای نسبتاً قطعی نرسیده. البته تنها نظریه دادن نمی تواند جوابی قانع کننده برای پرسش های فراوان محققان باشد اما بحث اصلی اینجاست که با تمامی این اوصاف هنوز غالب تئوریسین ها و محققان در این زمینه نتوانسته اند به وحدت کلامی دست یابند تا بتوان آن را اساس ِ کاری عملی یا تجربی قرار داد. به همین دلیل این سوال در ذهن مخاطب ِ این برنامه به وجود می آید که “اصولاً این مقام ِ “سحری” یا “راست” که امشب، آن هم با اجرایی کاملاً مدرن و به دور از هرگونه سنت گرایی شنیده شد تا چه حد می تواند منطبق بر آن چیزی باشد که در دوران قدیم از آنها یاد می شد؟”
اگر محققی به نتیجه ای دست پیدا کند، بهتر است آن را در قالب یک نظریه و دکترین به صورت مکتوب ارائه نماید تا در درجهء اول مورد بررسی قرار گیرد؛ حتی اگر در میان دیگر تئوریسین ها به مقبولیتی نیز دست پیدا نکرد شاید چندان مهم نباشد و بتوان آن را به عنوان “یکی از چند تئوری” پذیرفت. در آن زمان اگر موسیقیدانی، این شیوه از تئوری را مبنای کار خود قرار دهد، می توان بررسی ِ بهتری از اجرای او و نوع رویکردِ او به این مساله (خواه سنتی، خواه مدرن) به عمل آورد و آنجاست که پایه و اساس معنا پیدا می کند. اما اینکه صرفاً تنها نامی از برخی مقامات در دست داریم و می دانیم که در فلان نقطه از ایران یا حتی کشورهای منطقه (مانند کشورهای حوزهء خلیج فارس، ترکیه، پاکستان، هند و … ) هستند نوازندگانی که مقام هایی با نام های مشابه دارند و سیستم پرده بندی و اجرای خاص خود را در نواختن آنها اعمال می کنند نمی تواند پایه ای مناسب برای ارائهء کاری علمی و اصولی باشد.
البته شخصاً معتقدم در هنر هر چیزی آزاد است؛ اینکه نوازنده ای کوک سازش را آن طور که می خواهد تغییر دهد و اصواتی کاملاً متفاوت با آنچه همیشه در ذهن داشته ایم ارائه دهد به هیچ وجه نمی تواند سزاوار انتقاد باشد. اما هنگامی که از یک دیدِ آکادمیک و از تحقیقات مکرری که بر روی این موضوع، انجام شده سخن به میان می آید مساله تا حد زیادی فرق می کند. اینجاست که ذهنِ شنوندهء مشتاق و حرفه ایِ موسیقی دائماً در گیر سوال و جواب های مختلف باقی می ماند.

اصل مطلب این است که انجام دادن کاری نو و متفاوت شاید امری پیچیده و غیرممکن نباشد، به ویژه در زمینهء موسیقی ایرانی (بخوانید شرقی) که قابلیت های بسیار فراوانی در بطن خود دارد و مرزشکنی ها و دوری جستن از رویهء سنتی بسیار آسان است؛ اما با چه پشتوانه ای؟ بسنده کردن به کوک های نا متداول، یا تنبک نوازی با متر آزاد، یا اجراکردنِ هر نغمه ای که نتوان آن را به جایی منتسب کرد صرفاً دلیلی بر ارزشمندی آن نیست مگر اینکه هنرمند اصولاً خود را از قید و بند هرگونه اصولی رها سازد و بخواهد فارغ از ردیف و مقام و ادوار، تنها به بداهه نوازی بپردازد یا حتی به گونه ای بخواهد خلاقیت را در همین رهایی جستجو کند که خود بحثی است علی السویه. به طور مثال می توان به تمرین تنال (حمیدرضا اردلان) در این زمینه اشاره کرد که به هر روی می تواند مخاطبینی برای خود پیدا کند و اصولاً داعیهء هیچگونه بازسازی و احیا ندارد، هیچ نظریه ای را هم مبنای کار خود قرار نداده و تنها به خلق موسیقی ای متفاوت می پردازد که برای خود محترم است.
اما مثالی که می تواند در این زمینه بسیار موثر باشد، راز نو اثر حسین علیزاده است که در زمان خود مخاطبینش از دو دستهء طرفدار و منتقد فراتر نرفتند. نکتهء بحث برانگیز این اثر موضوع “داد و بیداد” بود که علیزاده با “الهام گرفتن” از موسیقی مقامی تنبور نوازان، سعی داشت روندی ملودیک و تا حدی ردیف – وار از آمیختن دو گوشهء داد و بیداد خلق کند (دقت کنید که الهام گرفتن ماهیتی کاملاً جداگانه از بازسازی کردن دارد). مطلبی که در راز نو مشهود بود، حضور یک تفکر جدی و استفاده از یک سری ابزارها و پشتوانه های شناخته شده بود که آن مجموعه را در نوع خود متفاوت و بسیار آوانگارد می ساخت. علیزاده در بروشور همان آلبوم به اختصار دربارهء چگونگی خلق این تفکر مطالبی نوشت و همان توضیح موجز و کوتاه کافی بود تا شنوندهء حرفه ای و مخاطب موسیقی علیزاده بتواند دیدگاهها و نوع برخورد آهنگساز با این مقوله را دریابد؛ مطلبی که در اجرای برادران طبسیان به چشم نمی خورد، دقیقاً همین رویکرد متفاوت بود که متاسفانه پایه و اساس آن بنا به هر دلیلی برای مخاطبانش پوشیده ماند و اصولاً تنها بسنده کردن به توضیحی شفاهی و بسیار مختصر نمی تواند مخاطب را در جریان کلّیت اجرا قرار دهد چرا که اگر قرار بود در دستگاه – مثلاً – سه گاه برنامه ای اجرا شود، شنوندهء حرفه ای کاملاً می دانست با چه روندی سر و کار دارد اما هنگامی که سخن از کار نو، متفاوت، تجربی و آوانگارد به میان می آید وظیفهء موسیقیدان است که مخاطب را از دیدگاه ها و نظریات خود در این زمینه کاملاً آگاه سازد. بهترین شیوه شاید نوشتن این نظریات (هرچقدر کوتاه و مختصر) در بروشور کنسرت می توانست باشد به گونه ای که شنونده قبل از ورود به سالن تا حدی با این تفکر آشنا می شد؛ اما در بروشور هشت صفحه ای این کنسرت (به دو زبان فارسی و انگلیسی) مسئولانِ برگزاری تنها به نوشتن زندگینامهء هنری دو نوازنده اکتفا کردند.

شاید در آینده ای نه چندان دور و در اجرایی دوباره از این دو هنرمند جوان بتوانیم با رویکرد حرفه ای ایشان در خلق موسیقی متفاوتشان کمی بیشتر آشنا شویم که در این صورت مطمئناً می توان به ایجاد تحولی در زمینهء موسیقی تجربی و نو امیدوار تر بود. به امید آن روز.

این یادداشت در بیست و یکمین شمارهء نشریهء فرهنگ و آهنگ به چاپ رسید.

پدیدهء موسیقی فیلم در ایران همواره بحثی چالش برانگیز بوده است. در واقع، نگرش های متفاوتی دربارهء اصول آهنگسازی برای موسیقی فیلم همواره وجود داشته که باید در جای خود آنها را بررسی کرد. مساله ای که این پدیده را در موسیقی فیلم های ایرانی کمی متفاوت می کند، حضور ذهنیت شرقی و بالطبع، گرایش به ملودیسم است که در نوع خود جای کار بسیار دارد. این گرایش به ملودیسم در موسیقی هایی که در دههء هفتاد برای فیلم های ایرانی نوشته می شد، به شدت احساس می شد به طوری که مجید انتظامی نماد آهنگساز برای موسیقی فیلم به حساب می آمد در حالی که شاید از نقطه نظر کارشناسی، آثار وی (به خصوص محبوب ترین آنها) آثاری بسیار ضعیف و غیر قابل اعتنا به حساب می آیند.

در واقع، این ذهنیت که کل 90 دقیقهء استاندارد یک فیلم سینمایی را با چیزی حدود 40 دقیقه موسیقی و ملودی های تکراری همراه کنیم، تفکری است به شدت نابجا و سطحی که در غالب آثار ارائه شده در قالب موسیقی فیلم در ایران به چشم می خورد و آهنگسازان اندکی هستند که این شیوه را دستمایهء کار خود قرار نمی دهند و یک ملودیِ ثابت را با سازبندی های مختلف در طول فیلم به خورد بیننده نمی دهند. شیوهء کاری امثال حسین علیزاده در فیلم گبه، احمد پژمان در فیلم بوی کافور عطر یاس، و پیمان یزدانیان در گاهی به آسمان نگاه کن و شبهای روشن نشان از این دارد که تفکر رایج در دههء هفتاد و گرایش افراطی به سمت ملودیسم و تکرارهای بی دلیل از یک ملودیِ ثابت باید جای خود را به تفکرات نوین بدهد.

موسیقی فیلم سه زن به کارگردانی منیژه حکمت و آهنگسازی حیدر ساجدی تا حد زیادی از این گرایش نو به سمت استفاده از اِلِمان های تصویری و دوری جویی از ملودی گرایی برخوردار است به گونه ای که حتی تکرار دو یا سه مرتبه ایِ ملودی با همان سازبندی و با همان قالب بندی، به هیچ وجه آزار دهنده نیست چرا که در طول فیلم، بیننده را همراه با تصاویر جلو می برد. استفاده از صدای دخترانی که در حال قالی بافتن هستند در تیتراژ آغازین فیلم بسیار به جا و حساب شده بود و به نوعی نمادگرایی خاص داستان نویس و کارگردان را به شدت پر رنگ می کرد. در واقع ساجدی در این فیلم تا حد زیادی نیز تحت تاثیر موسیقی فیلم گبه بود و این تاثیرپذیری به خصوص در یکی از سکانس های پایانی، و در قسمتی که آن زن روستایی فرشی را به پگاه (با بازی پگاه آهنگرانی) هدیه می دهد، به قدری واضح است که ناخودآگاه ذهن بیننده و شنوندهء حرفه ای را به این سو می برد که این تاثیرپذیری کاملاً آگاهانه و به دور از تقلیدگرایی محض بوده است.

استفاده از آواخوانی های زن، در قسمت های متعدد فیلم بسیار بجا و منطقی بود و سعی در هماهنگی تنال میان موسیقی متن فیلم و ترانهء انتخاب شده از سهیل نفیسی در نوع خود بسیار تحسین برانگیز بود. شاید ریزه کاری هایی از این دست، در ذهن بینندهء فیلم آنچنان تاثیری نداشته باشد، اما توجه آهنگساز به استفاده از تنالیته ای که قرار است ترانهء نفیسی را مقدمه سازی کند می تواند به تاثیرگذاری آن ترانه در آن لحظهء خاص، بسیار مهم باشد چرا که ذهنیت بیننده را ناخودآگاه به سمت نوعی پذیرش می برد.

درواقع آهنگساز با هوشیاری بسیار زیاد، سعی در برقرار کردن پیوندی میان موسیقی و سه شخصیت محوری داستان بوده است. اینکه هر یک از این سه زن سمبلی از یک نسل به حساب می آید، برای بیننده مطلبی کاملاً آشکار است و همراهی موسیقی برای پررنگ کردن حس درونی این سه شخصیت متفاوت اما در عین حال به شدت مشابه، در نوع خود کاری بسیار دشوار بوده که ساجدی تا حد زیادی در ایجاد این پل میان موسیقی و تصویر موفق عمل کرده و در عین اینکه هر یک از گونه های نمادین استفاده شده برای هر یک از این سه شخصیت، دارای استقلالی ویژه هستند، در عین حال از وحدت لازم برای برقرار کردن ارتباط عاطفی یا فرهنگی – تاریخی مورد نظر کارگردان برخوردار است و بیننده را آنچنان به ورطهء گسستگی و پاشیدگی نمی برد. دقیقاً به همین خاطر است که نماد مادری که دچار فراموشی است، صدای زن و موسیقی ملهم از ملودی های محلی است و نماد موزیکال نسل جوان حال حاضر (پگاه) موسیقی نفیسی است و آهنگساز، هوشمندانه برای جلوه دادنِ سرگشتگی های نسل مینو، از موسیقی مبهم و رازآلودی استفاده می کند که برعکس موسیقی استفاده شده برای مادر که سوار بر فیلم است، اینجا فیلم سوار بر موسیقی است و به نوعی، تفکر مورد نظر احمد پژمان و پیروانش را دقیقاً در موسیقی به کار گرفته شده برای شخصیت مینو می توان پیدا کرد.

تنها گسست اصلی و خواسته شده در این داستان، در یکی از بی نظیرترین سکانس های فیلم و حضور گروه راک زیرزمینی اتفاق می افتد؛ جایی که به نوعی این انفصال خواسته شده، و حاضر به اوج خود می رسد و به شدت از کلیت داستان و فیلم جدا قرار می گیرد که البته این دقیقاً نشان دهندهء انفصال نسل جوان حال حاضری است که نه از آواخوانی های زن محلی چیزی با خود دارد، نه سرگشتگی های نسل متولد دههء چهل را درک می کند و نه اصولاً حرف خاصی برای گفتن دارد (که این مطلب چه در متن ترانهء اجرا شده توسط گروه کاملاً نمایان است، چه در دیالوگ مینو (نیکی کریمی) با یکی از اعضای آن گروه).

به طور کلی، موسیقی نوشته شده برای فیلم سه زن را می توان کاری نسبتاً موفق به حساب آورد که اگر کمی چاشنی تجربه به آن اضافه می شد می توانست بسیار بهتر از این باشد. در واقع ساجدی را می توان یکی از آهنگسازانی به حساب اورد که در آینده می توانند آثار بهتری ارائه دهند. او متعلق به نسلی از آهنگسازانی است که می توانند پایه گذار تفکری متفاوت در زمینهء موسیقی فیلم (و یا حتی موسیقی محض) باشند. نسلی که امثال رامین بهنا، پیمان یزدانیان، علی صمدپور را نیز در بر می گیرد و باید منتظر آثار بیشتر و بهتری از ایشان بود.

گفت وگو با ريچارد رايت
مارک بليک / ترجمه؛ امير ملوک پور

ريچارد رايت عمده شهرتش را مديون حضور در گروه بسيار معروف پينک فلويد است که در نوع خود يکي از تاثيرگذارترين گروه هاي موسيقي در قرن بيستم به حساب مي آيد؛ گروهي که با همکاري او، راجر واترز، سيد بارت و نيک ميسون در سال 1965 ميلادي پايه ريزي شد و رفته رفته به جايگاهي بسيار مهم در تاريخ موسيقي بريتانيا دست پيدا کرد. پينک فلويد گروهي بود با حواشي بسيار زياد، به طوري که هرازچندگاهي يکي از نوازندگان از آن گروه بيرون مي رفت و جاي خود را به ديگري مي سپرد و همواره ميان اعضاي آن نزاع و درگيري هاي اعتقادي وجود داشت که همين مطلب دامن ريچارد رايت را نيز گرفت، به طوري که در ميانه ضبط آلبوم «ديوار» کشمکش هاي او و راجر واترز منجر به بيرون رفتن رايت از گروه شد، هرچند در توري که اين آلبوم را معرفي مي کرد به عنوان نوازنده ميهمان حضور داشت. وي پس از جدايي از پينک فلويد (او در آلبوم The Final Cut همکاري نداشت) همراه با ديو هريس گروهي به نام «زي» تشکيل داد که آلبوم ناموفق «هويت» تنها يادگار از آن همکاري به حساب مي آيد اما در سال هاي بعد دوباره به پينک فلويد پيوست و در آخرين آلبوم ارائه شده توسط اين گروه حضوري بسيار پررنگ داشت. پس از آلبوم «ناقوس جدايي» با پينک فلويد، ريچارد رايت با همکاري هنرمنداني چون پينو پالادينو و سينيد اوکانر دومين آلبوم مستقلش را (بعد از تجربه ناموفق «روياي خيس» در اواخر دهه 70) با نام «چيني شکسته» وارد بازار کرد که در نوع خود اثري درخور توجه به حساب مي آيد تا جايي که ديويد گيلمور يکي از ترانه هاي آن آلبوم را در بسياري از کنسرت هايش اجرا کرده است. ريچارد رايت در ضبط دو قطعه از آخرين آلبوم ديويد گيلمور (روي يک جزيره) و در کنسرت هايي با او نيز همکاري داشته است. رايت در آخرين ماه هاي زندگي اش روي آلبوم جديدي مشغول به کار بود که آن طور که گفته مي شد، از يکسري قطعات بي کلام تشکيل مي شد اما سرطان به او اجازه نداد تا کار را به پايان برساند و رايت در 15 سپتامبر 2008 در 65 سالگي از دنيا رفت. در آگوست 1996 و پس از اينکه رايت آلبوم «چيني شکسته» را وارد بازار کرد، مارک بليک مصاحبه يي با او براي نشريه «اکوزدايجست» ترتيب داد که گوشه هايي از اتفاقات زندگي شخصي و هنري رايت را بازگو مي کند که شايد خواندش خالي از لطف نباشد.

-چه چيزي باعث شد دومين آلبوم مستقل خودتان را ضبط کنيد؟

زماني بود که داشتيم آخرين آلبوم فلويد، «ناقوس جدايي»، را ضبط مي کرديم. ايده ضبط اين کار متاسفانه از يکي از تجربيات شخصي ام با يکي از دوستان نزديکم که از افسردگي رنج مي برد، الهام گرفته شده است. من مي خواستم احساساتم را درباره آنچه مي ديدم بيان کنم. البته روند بهبودبخشي نبود و با اينکه من آن کسي نبودم که رنج مي بردم، اما اين باعث شد به بيان احساسم درباره آنچه شاهدش بودم، برسم. وقتي «ناقوس جدايي» را ساختيم، من دوباره بخشي از تمام پروسه ساخت اثر بودم چرا که بيشتر از آنکه فقط بنوازم، در حال نوشتن بودم؛ اما در تمام اين مدت حس مي کردم اين کار به سمت و سوي خوبي نمي رود. آلبوم را دوست داشتم اما واقعاً کار عذاب آوري بود. در مقام آهنگساز و ترانه سرا، اين امکان وجود دارد که شما هميشه با کساني که با شما در حال کار کردن هستند بر سر يکسري مسائل خاص به توافق نرسيد. من از نواختن در تور «ناقوس جدايي» بسيار لذت بردم و براي همين وقتي به خانه بازگشتم، تنها چيزي که نمي خواستم، اين بود که گوشه يي بنشينم و کار نکنم. از آنجايي که ايده هايي را براي آلبوم خودم جمع آوري کرده بودم، برنامه ريزي و هماهنگي هاي لازم را انجام دادم تا به استوديوي خودم بروم و شروع کردم به نوشتن.

-آنتوني مور يک انتخاب بديهي براي کار کردن بود؟

قطعاً. در ابتدا از او خواستم در استوديو کمکم کند. مقداري لوازم کامپيوتري خريده بودم که کاملاً با آنها آشنايي نداشتم و مي دانستم آنتوني مي تواند کمکم کند، اما دليل اصلي براي دخالت دادنش يادآوري اين مطلب بود که چقدر خوب در قطعه Wearing The Inside Out با هم کار کرده بوديم. من واقعاً نمي خواستم اين آلبوم را کاملاً به تنهايي کار کنم، چرا که من خودم را ترانه سرا به حساب نمي آورم. همچنين براي آنتوني آسان تر بود تم آلبوم را درک کند چرا که با احساساتي که من و دوستم در حال تجربه اش بوديم همذات پنداري مي کرد.

-شما اشاره کرديد که بعضي از جنبه هاي کار ناقوس جدايي عذاب آور بود. آيا حس واقعي آزادي را هنگام کار کردن روي آلبومي که منحصراً متعلق به خودتان بود، تجربه کرديد؟

واژه «آزادي» چند بار مورد اشاره قرار گرفته. با فلويد، من هميشه مي خواستم بيرون بزنم، مي خواستم آهنگي بنويسم و آن را براي بقيه اعضا به عنوان ماکت ببرم. آنها هميشه مي گفتند اگر خوش شان آمد آن را استفاده مي کنند وگرنه، نه. در «چيني شکسته» کار کاملاً متفاوت بود. تا قبل از اينکه آنتوني بيايد و با من کار کند من هيچ موسيقي نوشته شده يي نداشتم. آلبوم طراحي شده بود؛ ساختارهاي متفاوت، اينکه در يک قسمت بايد مثلاً از موسيقي سمفونيک استفاده مي شد و در قسمت ديگر از راک. اما ما هيچ وقت به ماکت سازي روي نياورديم. ما همه چيز را در استوديوي شخصي ام در فرانسه روي هم سوار کرديم.

-چطور تصميم گرفتيد از چه موزيسين هايي در اين پروژه استفاده کنيد؟ (همکاران نوازنده يي مانند گيتاريست فلويد تيم رنويک، دومينيک ميلر گيتاريست، پينو پالادينوي باسيست، مانو کچ درامر و سينيد اوکانر ووکاليست).

من تور جهاني پيتر گابريل را در اوايل 1994 ديده بودم. مانو کچ پرکاشن مي نواخت و من ايده ساختن يک آلبوم را پي ريزي کرده بودم. به محض اينکه کارش را شنيدم، فهميدم او را براي نواختن در چيني شکسته مي خواهم. پس موسيقي را برايش فرستادم و او، اگرچه از نظر زماني در مضيقه بود، با من تماس گرفت تا بگويد وقتي فهميده پينو پالادينو قرار است باس بنوازد، دوست دارد در اين کار شرکت کند چرا که آنها با هم در کارهاي زيادي به صورت تيمي همکاري داشتند. پينو به هر حال انتخاب اصلي من بود و ديدن آنها که در کنار يکديگر مي نوازند و تجربه کردن اينکه چقدر سريع ترک ها را پشت سر هم ضبط مي کنند، مايه لذت و خوشحالي زيادي بود؛ هشت ترک در شش روز فوق العاده، تيم رنويک طبيعتاً اولين انتخاب من بود. به خاطر همکاري ما در تور هاي فلويد و همچنين گذشته از اينکه دوست نزديکم بود او هر صدا و هر حسي را که شما مي خواستيد به شما مي داد. پس از آن، دنبال کسي بودم تا نوعي گيتار اتمسفريک بنوازد. لوري لاثام که کارهاي صداگذاري را انجام مي داد دومينيک ميلر را پيشنهاد کرد، او با اينکه در آن زمان با استينگ همکاري مي کرد، مرخصي گرفت تا با من کار کند. مساله استثنايي اين است که تمام موزيسين هايي که مي خواستم با آنها کار کنم، براي آمدن و نواختن در چيني شکسته وقت پيدا کردند.

-چرا سينيد اوکانر را براي خواندن دو ترک انتخاب کرديد؟

سينيد اولين انتخاب من بود، هرچند جمع کردن نوازندگان مورد علاقه تان يک کار است و درخواست از يک هنرمند شناخته شده کار ديگري است. وقتي او قبول کرد هيجان زده شده بودم. هميشه مي دانستم براي خواندن قطعه هاي Reaching for the Rail و Breakthrough به صداي زن احتياج دارم، چرا که اين آهنگ ها واژه هاي به زبان آمده از طرف شخصي است که من برايش در حال نوشتن هستم. براي من، کيفيت صداي او براي اين دو آهنگ کامل بود.

-آيا الان براي خواندن متن هاي آوازي راحت تر هستيد؟

کاملاً. در ابتدا به اين فکر مي کردم که از کسي بخواهم تمام متن هاي با صداي مرد را بخواند؛ نمي دانستم کي اما سريعاً فهميدم انجام اين کار، آلبوم را از من مي گيرد، ديگر کاري شخصي نخواهد بود. اينکه قادر بودم کار را در استوديوي شخصي ام آماده کنم کارها را آسان کرد. به تنهايي به آنجا مي رفتم و هر چيزي که به ذهنم مي رسيد، مي خواندم. بداهه پردازي و گاهي اوقات متن هاي بي معني سر هم کردن. سپس آن را گوش مي کردم، اينکه کدام خوب است و کدام خوب نيست را پيدا مي کردم و رفته رفته اطمينانم را از آنجا ساختم. الان که گوشش مي دهم، صداي خودم را دوست دارم، چرا که سبکي را پيدا کردم که از آن مطمئنم.

-دو آلبوم شخصي آخرتان را چطور ارزيابي مي کنيد؟

آخرين آلبوم («هويت» ضبط شده با فشنز ديو هريس تحت نام گروهي زي در 1984) را من همواره به عنوان يک «اشتباه تجربي» توصيف کرده ام. ما تمام ضبط را روي Fairlight که در زمان خود دستگاه خارق العاده يي بود انجام داديم؛ اما الان آن دستگاه نسبتاً کهنه و منسوخ به نظر مي آيد. «روياي خيس» (اولين آلبوم مستقل من که در سال 1978 به بازار آمد) بيشتر آماتوري بود. از توليد خيلي خوبي بهره مند نبود و متن ها نيز خيلي قوي نبودند، اما در پايان، فکر مي کنم چيز جالبي درباره آن وجود دارد. در واقع الان آن را دوست دارم.

-در گذشته شما درباره رنج بردن از بن بست خلاقيت صحبت کرديد. چقدر اين موقعيت ادامه پيدا کرد؟

نمي دانم بن بست خلاقيت بود يا نه، اما خيلي تنبل شده بودم. بعد از «هويت» در 1984 براي مدتي در يونان زندگي کردم؛ در محيطي که براي نواختن خيلي مناسب نبود. اگر دوست داريد، اين گونه فکر کنيد که ارتباطم و حسم را از دست دادم. خيلي خوشحال بودم از اينکه قايق تفريحي ام را در سواحل يونان مي راندم (مي خندد)، اما حالا که به گذشته نگاه مي کنم، فکر مي کنم «شايد کمي وقتم را تلف کرده ام».

-در آن زمان شما ديگر با پينک فلويد همکاري نمي کرديد (در حال ضبط آلبوم ديوار گروه را ترک کرديد). آيا واقعاً احساس نکرديد در آن زمان از کار حرفه يي موسيقي دست بکشيد؟

اين تصميم بر اساس موسيقي نبود. بيشتر بر اساس يک تصميم شخصي بود، چرا که زندگي ام با شخصي گره خورده بود که در يونان زندگي مي کرد و اين تصميم را گرفتم که به آنجا بروم تا با او باشم. اين کار را نکردم که از دنياي حرفه يي موسيقي دور باشم اما يک روز از خواب بيدار شدم و با خودم فکر کردم «خدايا، چه کاري داشتم مي کردم؟» براي همين به ديو (گيلمور) تلفن کردم و يکديگر را در يونان ملاقات کرديم و او گفت در حال طراحي آلبومي ديگر براي پينک فلويد است

(A Momentary Lapse Of Reason). به او گفتم اگر به کسي براي نواختن کيبورد نياز داشت من با کمال ميل انجامش مي دهم. من در نيمه راه ضبط آلبوم وارد شدم و با آنها براي اجراي تور هم رفتم.

-آيا شما الان به طور رسمي عضوي از پينک فلويد هستيد؟

بله،در توليد «ناقوس جدايي» از ابتدا قادر به مشارکت بودم، نه اينکه در نيمه راه وارد کار بشوم، مانند قضيه

«A Momentary Lapse Of Reason»، خيلي خوب بود.

-اينکه پينک فلويد بدون شما به عنوان يک گروه به کارش ادامه دهد، با توجه به اينکه شما از اولين قدم ها همراه اين گروه بوديد، چه حسي در شما ايجاد مي کند؟

حس وحشتناکي است. تمام دليلي که باعث جدايي من از گروه شد در درجه اول به خاطر اين بود که راجر (واترز) داشت کنترل را در دست مي گرفت. او تمام آلبوم ديوار را نوشته بود. اين آلبوم مال او بود و او اين حق را داشت تا از ادامه کار با من منصرف شود. اين همان کاري بود که او، با وجود اينکه من گروه را ترک کرده بودم، تهديد به انجامش مي کرد. اين اصطکاک شخصي بزرگ بين من و راجر وجود داشت و در پايان کار متوجه شدم که با چنين شخصي به هر حال نمي توانستم کار کنم. اين شد که گروه را ترک کردم.

-در دوران همکاري با پينک فلويد در رابطه با The Final Cut چه نظري داشتيد؟ (اولين آلبوم پينک فلويد بدون رايت)

دوستش نداشتم، اما مي دانستم که با توجه به موقعيت من، مي توانستم درباره آن تا حدي دچار پيشداوري شده باشم. اما فکر مي کنم اگر در اين باره از ديو و نيک (ميسون) هم بپرسيد، آنها هم فکر نمي کنند آلبوم خوبي باشد. مساله اين است که هنگام ساخت The Final Cut هر سه نفر آنها، مشاجرات زيادي داشتند که در نهايت به اين منجر شد که راجر گروه را ترک کرد. او اين تصور نابجا را داشت که فکر مي کرد تمام گروه است و به همين دليل وقتي در نهايت ديو تصميم گرفت کار را بدون او ادامه دهد منيت و غرورش خرد شد.

-پيشتر به اين اشاره داشتيد که بعضي جنبه هاي «ناقوس جدايي» برايتان عذاب دهنده بود. دقيقاً چه جنبه هايي؟

فکر مي کنم در ساخت آلبومي از پينک فلويد مي توانستيم بيش از پيش جلو برويم. با تکه هاي موزيکالي که بين شان رابطه يي منطقي تر بود، آلبوم مي توانست تماتيک تر باشد. اين چيزي است که فکر مي کنم بسياري از طرفداران پينک به آن علاقه دارند و چيزي بود که دوست داشتم در ضبط هاي شخصي ام به آن دست پيدا کنم. جنبه هاي زياد ديگري نيز در اين کار وجود دارد که از آنها راضي ام، مانند اينکه قادر بودم در نوشتن موسيقي نيز همکاري داشته باشم. تاثير کار من در قطعاتي چون Marooned و Cluster One قابل تشخيص است. اينها نوعي از کار بودند که من در گذشته به پينک فلويد داده بودم و استفاده دوباره از آنها بسيار خوشحال کننده بود.

-شما دلبستگي آشکار خاصي به آن چيزي داشتيد که اصطلاحاً صداي پينک فلويد «کلاسيک» ناميده مي شود؟

خب، بسياري از مردم گفته اند نمي توانندتنها به چند ترانه در «چيني شکسته» گوش بدهند، بلکه بايد به کل آن توجه کنند. من فکر مي کنم اين درباره پينک فلويد هم صادق بود. اين چيزي بود که من در آلبوم ها به آن علاقه مند بودم. فکر مي کنم اين چيزي بود که بسياري از مردم در رابطه با پينک فلويد دوست داشتند. من دوست دارم موسيقي هايي از اين دست بنوازم و همچنين آن نوع از موسيقي است که دوست دارم خلق کنم. من به نوعي يک ترانه ساز نيستم. ايده ساختن 12 ترانه مستقل و چسباندنشان به هم در يک آلبوم را دوست ندارم.

-آيا موافقيد وجه تشابه هايي ميان «چيني شکسته» و موسيقي متن فيلم وجود دارد؟

بله. وقتي فلويد براي فيلم هايي چون « قلعه زابرينسکي» و «بيشتر» موسيقي نوشت، اينها تنها مجموعه يي از قطعات بي کلام بودند. موسيقي فيلم نوشتن کار سختي است، اما دوست دارم اعلام کنم به اين کار علاقه دارم. موسيقي و تصوير همراه با هم و اينکه چطور موسيقي مي تواند روي فيلم کاملاً تاثير بگذارد مرا به وجد مي آورد. آرزو دارم اين موقعيت را داشته باشم تا براي يک فيلم بزرگ و مهم موسيقي بنويسم.

-آيا از اين همه رمز و راز که پينک فلويد و به خصوص سيد بارت را حتي الان در بر گرفته متحير نيستيد؟

فکر کنم مي توانم درک کنم. اگر شما به The Piper At The Gates Of Dawn گوش کنيد، قطعات خارق العاده زيادي در آن وجود دارد که آنها را سيد ساخت. او يک انسان بي نظير بود و آن قطعات نوعي از ترانه بودند که هيچ کس تا آن زمان ننوشته بود؛ بچگانه ولي خارق العاده. البته ما طي اين سال ها متحول شديم و تغيير کرديم. اما اينکه چرا مردم هنوز مي خواهند درباره سيد و موسيقي که آن زمان ساختيم بدانند را مي توانم درک کنم.

-چه احساسي نسبت به نسل بعدي که آن موسيقي را گوش مي کند، داريد؟

نمي دانم خوب است يا بد، به نوعي عالي است. جالب است که موسيقي که در سال هاي دهه هاي 60 و 70 ساخته شده امروزه نيز گوش داده مي شود. در آخرين تور، اينکه ترانه يي را براي کساني بنوازي که در زمان ساخت آن ترانه به دنيا نيامده بودند، ولي آن ترانه را خيلي خوب مي شناختند، بي نظير بود.

-اولين آثار پينک فلويد را چطور ارزيابي مي کنيد؟

درباره بعضي از ترانه هايم – مانند Remember A Day – احساس خواري مي کنم. ما در آن زمان خيلي آماتور بوديم، اما فکر نمي کنم تنها آثار من بودند که الان خيلي خوب صدا نمي دهند. قطعه يي مانند Corporal Clegg، که يکي از آثار راجر است به همان اندازه بد است. سيد ترانه سرا بود و بعد از او، ما بوديم و بايد اين ترانه سرايي را ادامه دهيم و اين مسووليت سنگيني بود. ما به هيچ وجه نمي توانستيم مانند سيد بنويسيم. ما هرگز قدرت تخيلي براي خلق متن هايي مانند متن هاي او را نداشتيم.

-چه خاطره هايي از آن دوران اوليه دهه 70 در گروه داريد؛ هنگام ساخت نيمه تاريک ماه و کاش تو هم اينجا بودي؟

اواخر دهه 60 کار گروه يک دوره صرفاً تجربي اما پروسه يادگيري بود. در دهه 70 ما خود را تثبيت کرده بوديم و مي دانستيم چه مي توانيم انجام دهيم؛ چه چيز مي توانيم بنويسيم، چه چيز مي توانيم بنوازيم. دوران نيمه تاريک ماه و کاش تو هم اينجا بودي بسيار لذتبخش بود. الان که به عقب نگاه مي کنم، مي بينم دوران پر مشغله يي بود، براي همين فکر نمي کنم ما هيچ گاه اين امکان را داشته باشيم تا بنشينيم و به اين فکر کنيم در آن دوران چه کارهايي بايد مي کرديم. در دهه 70 ما يا در حال سفر بوديم يا در حال ضبط در استوديو. اين تمام چيزي است که به خاطر دارم.

-درباره آلبوم Animals پس از گذشت حدود 20 سال چه فکر مي کنيد؟

سخت بود. سال 1977 و هنگامي بود که راجر شروع کرد به اين فکر که او تنها فرد خلاق گروه است. با تمام احترامي که براي آن آلبوم قائلم، اين تا حدي تقصير من بود چرا که آنچنان چيزي براي ارائه دادن نداشتم. ديو که چيزي براي ارائه دادن داشت، تنها از عهده انجام يکي دو کار برآمد. من از نوازندگي ام در آن آلبوم راضي ام، اما خاطره خوبي از آن ضبط ندارم. در مقام مقايسه با کاش تو هم اينجا بودي که در آن ما واقعاً يک گروه به حساب مي آمديم (اختلاف نظرهايمان را داشتيم اما به هر حال يک پروسه خلاقانه زيبا بود) Animals کار شاقي بود. اما من از نقطه نظر متريال، چيزي براي عرضه نداشتم، براي همين در موقعيت سختي قرار گرفتم.

-فلويد همواره در دسته گروه هاي پروگرسيو راک دهه 70 پذيرفته شده بود. آيا به اين نوع موسيقي ربطي داشتيد؟

من هميشه حس کردم ما خودمان بوديم، اما از حضور گروه هايي که در آن دوران کار مي کردند، آگاه بودم؛ گروه هايي مانند جنسيز، يس و لد زپلين. من به موسيقي تمام آن گروه ها گوش داده ام و چند تا از آنها را دوست دارم. من همواره جنسيز با پيتر گابريل را دوست داشتم، اما از وقتي که او گروه را ترک کرد تا حدي علاقه ام را از دست دادم.

-آيا دوست داريد چيزي را در آثار قديمي فلويد تغيير دهيد؟

فکر مي کنم بيشتر در زمينه ميکس و صداهايي که داشتيم باشد تا ترانه ها. فکر مي کنم همه ما آرزو مي کنيم اي کاش بعضي از متن ها کمي بهتر بودند به خصوص در اولين ترانه ها و کيفيت ضبط درام و باس، به طور مثال، کمي بهتر بود. اما در زمينه کل وجود ترانه ها فکر نمي کنم دوست داشته باشم برگردم و چيزي را عوض کنم، چون آن چيزي بود که در آن زمان بايد مي بود. آن، خود ما بود.

-ديگر اعضاي فلويد «چيني شکسته» را شنيده اند؟

ديو مطمئناً چيزي از آن را شنيده، چون از او خواستم در آن بنوازد. او در يک قطعه حضور داشت اما بعداً تصميم گرفتيم رويکرد ديگري به آن آهنگ داشته باشيم و براي همين از گيتار او استفاده نکرديم. او آلبوم را شنيده است و فکر مي کنم نظرش اين بود که کار خوبي بوده است.

-آيا بين آلبوم ها و تور ها باقي اعضاي گروه را مي بينيد؟

ما خيلي با هم نمي جوشيم. پينک فلويد مانند ازدواجي است که هميشه در دوره جدايي موقت به سر مي برد (مي خندد). ما همگي به يکديگر احترام مي گذاريم اما دوست هاي نزديک نيستيم؛ در آغاز رفيق بوديم، هميشه با هم زندگي مي کرديم، 24 ساعت در شبانه روز. اما آن موقع جوان بوديم و درباره رابطه هايمان خيلي جدي نبوديم. اين روزها، همه چيز به احترام ختم مي شود. يک احترام بين ما وجود دارد.

-آيا ساخت آلبوم «ناقوس جدايي» کار آساني براي شما سه نفر بود. در مقام مقايسه با نوع رابطه يي که هنگام ساخت آخرين آلبوم ميانتان وجود داشت؟

دقيقاً. نمي دانم تا چه حد به سن ربط دارد. نمي دانم آيا اگر آدم پيرتر شود، آسان تر مي شود يا نه؛ شايد. هرچند آدم هر چه مسن تر مي شود، لجبازتر مي شود و در يک راه خاص قرار مي گيرد که اين يکي از مسائلي بود که هميشه سعي کردم از آن آگاه باشم.

-شما در توليد دومين آلبوم سيد بارت (بارت در 1970) مشارکت داشتيد. آيا در خودتان اين را مي بينيد که به کار توليد و تهيه روي بياوريد؟

توليد کردن براي خود يک مساله است و توليد کردن براي ديگري مساله يي متفاوت. آنتوني (مور) مي تواند اين کار را بکند و اين کار را مي کند. اما من آن شخصيت و علاقه لازم براي انجام اين کار را ندارم. نمي توانم خودم را در حال انجام دادن کاري مثل آنچه بريان انو انجام مي دهد، ببينم. ديو و راجر اولين آلبوم سيد را تهيه کردند (The Madcap Laughs) و من و ديو دومي را. اما آن موقع بيشتر به خاطر کمک کردن به سيد به هر شکل ممکن بود تا اينکه نگران اين باشيم که بهترين صداي گيتار ممکن را به دست آوريم. مي توانيد فراموشش کنيد، فقط رفتن به استوديو بود و تلاش براي وادار کردن او به خواندن. به هر حال فکر مي کنم هر دو آلبوم سيد از جالب ترين قسمت هاي تاريخ هستند.

-هيچ رابطه يي با سيد بارت داريد؟

در مجله يي خواندم به خاطر ديابت کور شده است. به طرز وحشتناکي غم انگيز است. ما او را نمي بينيم، چرا که به نظر مي رسد اگر او پينک فلويد و زماني که در آن گروه بود را به خاطر بياورد، براي هفته ها افسرده خواهد بود. مادرش چند سال پيش از ما خواست از او دوري کنيم. به نظر مي رسد در بيشتر مواقع او تقريباً خوشحال است – يا بود – اما چهره ما مي تواند موجب تغيير اين وضعيت شود. تمام آن چيزي که مي دانم اين است که او يک هفته خوب است و يک هفته بعد به همان حالت قبل برمي گردد و کاملاً متفاوت است. اين فقط يک تراژدي وحشتناک است.

-در حال حاضر ديدگاه شما نسبت به ال اس دي چيست؟

سيد تحت تاثير افراد زيادي بود که دوره اش مي کردند و او را به استفاده از مواد تشويق مي کردند.استفاده هر روزه از مواد. اشتباه بود؟ بله. بي جهت بود؟ بله. براي من اشتباه بود. من تنها دو بار از مواد استفاده کردم. اولين بار مربوط به زماني مي شد که هنوز عضو پينک فلويد نبودم. بعد از آن يک بار ديگر هم استفاده کردم و اصلاً از آن لذت نبردم، براي همين ديگر هرگز به طرفش نرفتم. مطمئناً سيد را نابود کرد و من فکر مي کنم انسان هاي بي شمار ديگري را نيز نابود کرد.

-اما موسيقي پينک فلويد همواره به عنوان «ملهم از مواد مخدر» توصيف شده است. فکر مي کنيد اين تصور اشتباه است؟

اگر منظورتان اين است که اعضاي پينک فلويد از مواد استفاده مي کردند، اشتباه مي کنيد. در اين صورت به هيچ وجه نمي توانستم به نواختن بپردازم. از هر گونه موادي هم استفاده کرده باشم.

-آيا زياد به موسيقي هاي ديگر گوش مي کنيد، آيا تحت تاثير ديگر نوازندگان کيبورد نيز هستيد؟

مانند سابق به موسيقي گوش نمي کنم، چون به اندازه کافي با موسيقي خودم درگير هستم. به ديگر نوازندگان به چشم رقيب نگاه نمي کنم. من سبکي از نوازندگي «هموند» را دارم که – خوب يا بد – مال خودم است. من از نظر تکنيکي يک پيانيست موفق نيستم. چند روز پيش به کسي مي گفتم که اي کاش مي توانستم پيانوي هانکي تانک بنوازم. من به موسيقي دکتر جان گوش مي کنم و او را تحسين مي کنم ولي آيا او مي تواند «هموند» را مانند من بنوازد؟ من به خودم بيشتر به چشم يک نويسنده نگاه مي کنم تا اجراکننده. من نمي توانم به تندي پيانو بزنم – من اسکار پيترسون نيستم – و نمي توانم موسيقي بخوانم. گاهي اوقات آرزو مي کردم اي کاش مي توانستم بنشينم و يک کنسرتو پيانو بنوازم.

-و بعد؟

خيلي از «چيني شکسته» احساس اطمينان مي کنم. به آن افتخار مي کنم. خيلي دوستش دارم و اکنون بايد با آن زندگي کنم. چيزهاي بسيار کوچکي هستند که دوست داشتم تغييرشان دهم، اما نه به اندازه يي که زماني فکرش را مي کردم. اين به من يک سرخوشي اعطا کرد. سال بعد روي آلبوم ديگري يا شايد يک موسيقي فيلم کار خواهم کرد. اگر فلويد دوباره اتفاق بيفتد، اتفاق مي افتد و اگر نه، که نه. تا آن موقع، به نوشتن ادامه مي دهم.

-پس هيچ برنامه يي براي ضبط کردن با پينک فلويد نداريد؟

روزي در آينده به ديو خواهم گفت «کي قرار است کار جديدي ضبط کنيم؟» و روزي او خواهد گفت «براي نوشتن دارم به استوديو مي روم، بيا.» مردم مرتب از من مي پرسند کي قرار است پينک فلويد کار جديدي ضبط کند، اما من صادقانه نمي دانم. ما حدوداً هر شش يا هفت سال يک بار ضبط مي کنيم، براي همين از آنجايي که آخرين آلبوم در سال 1994 به پايان رسيد، کسي چه مي داند، آلبوم بعدي مي تواند در سال 2001 باشد، ما تصوير واضحي از ادامه کارمان نداريم. اين مساله وقتي پيرتر بشويم برايمان آسان تر خواهد بود. فقط هنگامي که در پينک فلويد هستيم بايد پافشاري کنيم تا مسوول نورپردازي ما را کاملاً پنهان کند، تا کسي نتواند ما را روي ويلچر ببيند.

این یادداشت به تاریخ 4 مهرماه 1387 در روزنامهء اعتماد به چاپ رسید. (+)

نامجو را همواره متهم کرده اند به شوخی با بزرگان شعر و موسیقی؛ چه آنجا که از لحن ها و شیوه های بیانی متفاوتی در خوانش اشعار حافظ و مولانا استفاده می کرد، چه هنگامی که شیوهء آوازخوانی اش به شدت متفاوت و همراه با نوعی هزل بود. در واقع نکته ای که در موسیقی ما به هیچ وجه سابقه نداشته است همین استفاده از هزل و هجو است که به دلیل تفکرات سنتی و پوسیدهء غالب همواره یک یا شاید چند پله عقب تر از زمانهء خویش است. اینکه در موسیقی سنتی و ملی ایرانی جایی برای شوخی و خنده یا حتی برای طنز وجود ندارد در نوع خود قابل تعمق است؛ آن دسته از آثاری که در ردهء موسیقی های تخته حوضی قرار می گیرند البته موضوع بحث ما نیستند بلکه نوع برخورد آهنگسازان ایرانی با این مقوله تا حد زیادی همراه با نوعی جدیتِ بی معنا همراه بوده. در موسیقی غربی، به طور مثال آهنگسازانی مثل هایدن یا مالر و بعدتر ها بارتوک، اساساً به مقولهء طنز یا حتا هجو (بارتوک – کنسرتو برای ارکستر) با دیدی منفی نگاه نمی کردند و این همه تقدس و پیش داوری های اشتباه آثار ارائه شده توسط ایشان را تحت تاثیر قرار نمی داد.

اینکه نامجو در یکی از معروف ترین و محبوب ترین آثارش، زلف، شعری از حافظ را به چند شیوهء متفاوت خوانده در ذهن شنوندهء همیشگی موسیقی سنتی در همان لحظهء اول این ذهنیت را ایجاد می کند که خواننده در حال مسخره کردن یا دست انداختن شاعر یا شنونده است؛ آن هم تنها به این دلیل که مانند خوانندگان دیگر، نمی خواند و شیوه ای متفاوت دارد که تنها به دلیل همین تفاوت و عدم آشنایی مخاطب، او را به خنده وا می دارد یا شاید حتی او را در مقام موضع گیری قرار دهد.

مسالهء اصلی اینجاست که اصولاً چه کسی تعیین کرده که شیوهء خواندنِ دیگران، شیوه ای درست و به دور از هرگونه اشتباه است؟ سبکی که از آن به عنوان آوارخوانی موسیقی سنتی یاد می شود را شاید تنها بتوان “نوعی” از انواع بیشمار خوانندگی به حساب آورد که در جای خود بسیار ارزشمند است اما صرف متفاوت بودن، دلیل بر توهین نیست و صرف متفاوت خواندنِ حافظ دلیل بر توهین به شاعر نامدار ایرانی نیست. اصولاً این تقدس ساختگی در ذهن ماست که شاید اینگونه موضع گیری های بی منطق را به همراه دارد؛ شاید اگر نامجو به جای شعر حافظ، شعری از شاعری گمنام را انتخاب می کرد و نوع خواندنش نیز عجیب تر از اینی بود که در نمونه هایی مانند زلف شنیدیم، این همه بحث توهین به مقدسات پیش نمی امد.
این شیوهء متفاوت که به نوعی می تواند پایه گذار تفکری آوانگارد در زمینهء موسیقی ایرانی باشد را نه تنها باید کوبید (کاری که امثال آقای محمودی انجام می دهند) که باید حمایت کرد و به انتظار نشست و دید چه نتایجی می تواند در پی داشته باشد؛ اینکه چه راههای جدیدی می تواند باز کند و چه جریان هنری را می تواند پی ریزی کند.

مسالهء اصلی اینجاست که موسیقیدانان ما همواره از موسیقی سنتی به عنوان نوعی قید و بند یاد می کنند و همواره سخن از نوآوری به میان می آورند اما همین که کسی قدمی می نهد و کاری متفاوت انجام می دهد، انواع و اقسام انگ ها و توهین ها را به او و نوع تفکرش وارد می کنند.
دسته ای از غیر موزیسین ها نیز هستند که اصولاً به خود اجازه می دهند تا هرچه دوست دارند بگویند و با کمترین سواد ممکن دربارهء هر پدیده و اثر موسیقایی اظهار فضل کنند. نظریات امثال آقای محمودی تنها برای خودِ ایشان اعتبار دارد و اصولاً آنقدر ها مهم نیست که بتوان دربارهء آن حتا چیزی نوشت؛ اما همان جملات سنت گرایانه و متحجرانه، جرقه ای شد برای پرداختن به این موضوع که شاید بتوان در آینده به آن بیشتر نیز بپردازیم.

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »